<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بایگانی‌های تقویم تاریخ - تاریخ بلاگ</title>
	<atom:link href="http://tarikhblog.ir/category/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://tarikhblog.ir/category/تقویم-تاریخ/</link>
	<description>سایتی درباره تاریخ</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Jul 2021 13:41:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>http://tarikhblog.ir/wp-content/uploads/2019/11/cropped-logo3-4-32x32.png</url>
	<title>بایگانی‌های تقویم تاریخ - تاریخ بلاگ</title>
	<link>https://tarikhblog.ir/category/تقویم-تاریخ/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>روایتی از ماجرای ۳۰ تیر ۱۳۳۱ ـ جدالی که به نفع مصدق تمام شد</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/30-%d8%aa%db%8c%d8%b1-1331/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2021 13:41:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ ایران]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1418</guid>

					<description><![CDATA[<p>روز 30 تیر 1331 دستکم بیست شهر در اعتراض و شورش و آشوب فرورفت و چند ده نفر هم کشته و زخمی شدند. حتی دختر جوانی در آبادان زیر تانک افتاد و جان خود را از دست داد. مصدق و بیشتر هوادارنش، ارتش را به زیاده‌روی و سرکوب متهم کردند، اما کل ماجرای موسوم به «قیام سی تیر» به نفع مصدق و جریان حامی وی تمام شد و او چند روز بعد دوباره، این بار با اختیاراتی که در تاریخ مشروطیت ما سابقه نداشت به قدرت برگشت و زمام امور را به دست گرفت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/30-%d8%aa%db%8c%d8%b1-1331/">روایتی از ماجرای ۳۰ تیر ۱۳۳۱ ـ جدالی که به نفع مصدق تمام شد</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روایتی از ماجرای ۳۰ تیر ۱۳۳۱ ـ جدالی که به نفع مصدق تمام شد</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir/">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>روز ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دستکم بیست شهر در اعتراض و شورش و آشوب فرورفت و چند ده نفر هم کشته و زخمی شدند. حتی دختر جوانی در آبادان زیر تانک افتاد و جان خود را از دست داد. مصدق و بیشتر هوادارنش، ارتش را به زیاده‌روی و سرکوب متهم کردند، اما کل ماجرای موسوم به «قیام سی تیر» به نفع مصدق و جریان حامی وی تمام شد و او چند روز بعد دوباره، این بار با اختیاراتی که در تاریخ مشروطیت ما سابقه نداشت به قدرت برگشت و زمام امور را به دست گرفت.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><strong>یک:</strong> ناسازگاری میان مصدق و محمدرضاشاه از زمانی جدی‌تر شد که اختلافات میان دولت و دربار برای تسلط بر ارتش بالا گرفت و کسی حاضر به مصالحه به نفع دیگری نشد. مصدق روز ۲۵ تیر در نامه‌ای خطاب به شاه استعفای خود را اعلام کرد و بعد از آن از نخست‌وزیری کنار کشید. متنی هم برای مردم نوشت و در آن دلایل و انگیزه‌های استعفای خود را توضیح داد. این استعفا، اعتراض عملی او به نافرمانی نیروهای مسلح و کارشکنی برخی فرماندهان ارتش در برنامه‌های دولت بود. زیرا نظامیان خود را ملزم به اطاعت از دولت و نخست‌وزیر نمی‌دیدند و از مرکز دیگری، یعنی دربار دستور می‌گرفتند. حتی وزیر جنگ کابینه، گاهی به دیدار شاه می‌رفت و درباره چگونگی برکناری مصدق با وی گفت‌وگو می‌کرد. البته در کنار نافرمانی نیروهای نظامی، ضرورت اجرای فوری اصلاحات اقتصادی نیز وجود داشت و دولت برای مواجهه با تحریم نفت و کاهش درآمدهای خود به تدابیر تازه‌ای نیاز داشت. اما از نظر مصدق و مشاورانش، دولت احاطه‌ای بر اقتصاد نداشت و اختیاراتش برای نوسازی آن کافی نبود. خلاصه اینکه در شروع تابستان سال ۱۳۳۱ دولت با دو مانع، یکی نافرمانی و کارشکنی نظامیان و دیگری کمبود اختیارات برای اصلاحات اقتصادی مواجه بود و نخست‌وزیر گزینه‌ای جز کناره‌گیری پیش روی خود نمی‌دید.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><strong>دو:</strong> مصدق از مجلس، اختیارات فراقانونی شش ماهه و از شاه هم مسئولیت وزارت جنگ را درخواست کرد. هر دو درخواستش رد شد و او هم از نخست‌وزیری استعفا کرد. به شاه نوشت: «چون در نتیجه تجربیاتی که در دولت سابق به دست آمده پیشرفت کار در این موقع حساس ایجاب می‌کند که پست وزارت جنگ را فدوی شخصاً عهده‌دار شود و این کار مورد تصویب شاهانه واقع نشده، البته بهتر آن است که دولت آینده را کسی تشکیل دهد که کاملاً مورد اعتماد باشد و بتواند منویات شاهانه را اجرا کند. با وضع فعلی ممکن نیست مبارزه‌ای را که ملت ایران شروع کرده پیروزمندانه خاتمه دهد. فدوی، دکتر محمد مصدق.» فردای آن روز، مجلس بدون رسیدن به حد نصاب قانونی به نخست‌وزیری احمد قوام رای داد و او را به جای مصدق برگزید. این تصمیم مجلس، التهاب موجود در کشور را تشدید کرد و کار به اعتراض‌های خیابانی و شورش‌های فراگیر کشید. اوج تظاهرات روز ۳۰ تیر ۱۳۳۱ بود و تهران کانون اصلی اعتراضات. شعار تظاهرکنندگان از پشتیبانی مصدق گذشت و به مخالفت با شاه کشید، و ارتش نیز در واکنش به این سیل خشمگین و خروشان، دست به سلاح برد. البته اعتراضات با فراخوان جبهه ملی آغاز شد، اما چنان که حوادث بعدی نشان می‌داد تظاهرات گسترده‌تر از آن بود که آنها انتظار داشتند و اداره حرکت به سرعت از دست‌شان بیرون رفت. وضعیت کشور که بحرانی شد، مجلس به اجبار عقب نشست و به نخست‌وزیری دوباره مصدق رای داد. شاه نیز به امید ختم غائله با تسلط دولت بر ارتش موافقت کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><strong>سه:</strong> روز ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دستکم بیست شهر در اعتراض و شورش و آشوب فرورفت و چند ده نفر هم کشته و زخمی شدند. حتی دختر جوانی در آبادان زیر تانک افتاد و جان خود را از دست داد. چه همان زمان، و چه بعدها مصدق و بیشتر هوادارنش، ارتش را به زیاده‌روی و سرکوب متهم کردند و سیاست خشن نیروهای نظامی را به نقد کشیدند. شاید برخی از آنها صادقانه و بی‌ریا از خونریزی و خشونت آزرده بودند. اما انصافاً کل ماجرای موسوم به «قیام سی تیر» به نفع مصدق و جریان حامی وی تمام شد و او چند روز بعد دوباره، این بار با اختیاراتی که در تاریخ مشروطیت ما سابقه نداشت به قدرت برگشت و زمام امور را به دست گرفت. یکی از نخستین تصمیمات او این بود که نام وزارت جنگ را به وزارت دفاع تغییر داد.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/30-%d8%aa%db%8c%d8%b1-1331/">روایتی از ماجرای ۳۰ تیر ۱۳۳۱ ـ جدالی که به نفع مصدق تمام شد</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>لئوپولد فون رانکه ـ یادداشتی درباره پدر تاریخ‌نویسی مُدرن</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%81%d9%88%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%87/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 30 May 2021 13:42:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1403</guid>

					<description><![CDATA[<p>قانون لئوپولد فون رانکه که هیچ روایتی از گذشته «تاریخ» نیست مگر آنکه راوی، زحمت جستجو در اسناد قدیمی را به خود داده باشد، تاریخ‌نویسی – یعنی مورخ بودن - را عملاً به یک حرفه و تخصص تبدیل کرد: یعنی کاری که برای انجام آن باید آموزش دید، تمرین کرد و عمری را به پای آن گذاشت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%81%d9%88%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%87/">لئوپولد فون رانکه ـ یادداشتی درباره پدر تاریخ‌نویسی مُدرن</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>لئوپولد فون رانکه ـ پدر تاریخ‌نویسی مُدرن</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>قانون لئوپولد فون رانکه که هیچ روایتی از گذشته «تاریخ» نیست مگر آنکه راوی، زحمت جستجو در اسناد قدیمی را به خود داده باشد، تاریخ‌نویسی – یعنی مورخ بودن &#8211; را عملاً به یک حرفه و تخصص تبدیل کرد: یعنی کاری که برای انجام آن باید آموزش دید، تمرین کرد و عمری را به پای آن گذاشت.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">بیست و سوم مه سال ۱۸۸۶ در برلین از دنیا رفت. برخی – با دلایلی محکم – او را پدر تاریخ‌نویسی مُدرن می‌شناسند، که کوشید روایت تاریخ را از قصه‌پردازی و تخیلات رمانتیک جدا کند و شعارش هم این بود: فقط بیان واقعیت ماجرا. به قول جان آرنولد مهم‌ترین میراثی که از این پدر برای ما به جای ماند تأکیدش بود بر اتکا و وفاداری کامل به اسناد و مدارک، و این درس مهم که «اگر مورخان در رجوع به آرشیوهای مستند سختکوشی به خرج دهند می‌توانند و باید تاریخی علمی و بی‌طرفانه به دست دهند.» لئوپولد فون رانکه ۹۱ سال عمر کرد. سال‌های آخر نه می‌توانست بخواند و نه بنویسد. گاهی که حوصله داشت از خاطراتش می‌گفت و یکی از دستیارانش این گفته‌ها را ثبت می‌کرد. از مرد جوانی می‌گفت که با خواندن رمان‌های تاریخی، به ویژه آثار والتر اسکات عاشق تاریخ شد و در آن فرورفت. اما رفته‌رفته از روایت‌هایی تا این حد تخیلی دلزده شد و سعی کرد گذشته را به همان شکلی که واقعاً بوده ببیند. می‌گفت: «این آثار را با شور اشتیاقی زایدالوصف می‌خواندم، ولی انتقاداتی هم به آنها داشتم. از جمله از تصویر ارائه‌شده از شارل کچل و لویی یازدهم که با شواهد تاریخی در تناقض کامل می‌نمود رنجیده‌خاطر می‌شدم. روایت‌های آن دوره را که مطالعه کردم یقین یافتم که آن شارل کچل یا لویی یازدهمی که اسکات تصویر کرده بود اصلاً وجود خارجی نداشته‌اند&#8230; با این مقایسه مطمئن شدم که خود منابع تاریخی زیباتر و درهرحال جالب‌تر از داستان‌های رمانتیک هستند. چنین شد که به کل از آثار داستانی رویگردان شدم و تصمیم قاطع گرفتم که از دخالت دادن هرگونه ابداع و تخیل در آثارم پرهیز کنم و کاملاً به واقعیات پایبند باشم.» رانکه فقط مخالفت قصه‌پردازی و دستکاری کردن آدم‌ها و حوادث برای خلق داستانی جذاب نبود. او «تاریخ‌های فلسفی» را – که نویسندگان قرن هجدهم می‌نوشتند – نیز رد می‌کرد و روش کار این راویان را تحریف تاریخ می‌دانست. از نظرش این نویسندگان، روشنفکرانی متکبر بودند که براساس توهمات شخصی درباره گذشته می‌نوشتند و گاهی برای اثبات ادعاهای خودشان، واقعیت‌های بدیهی را هم نادیده می‌گرفتند. اما رانکه تصویر دیگری از مورخ، از راوی گذشته ارائه داد: پژوهنده موشکاف اسناد خاک‌گرفته، تحلیل‌گر آرام و خونسرد مسائل ظریف، و داور بی‌غرض و جدی حقیقت بی‌طرفانه. به این ترتیب او سنت بازخوانی گذشته را متحول کرد و مسیر تازه‌ای پیش پای مورخان گذاشت. البته نسل‌های بعدی از رانکه هم گذشتند و با بازاندیشی درباره مسائلی مثل «حقیقت» و «بی‌طرفی» سطح مطالعات تاریخی را بالاتر بردند. اما این قانون رانکه، هنوز هم معتبر و نامخدوش باقی است که هیچ روایتی از گذشته «تاریخ» نیست مگر آنکه راوی، زحمت جستجو در اسناد قدیمی را به خود داده باشد (با این فرض که توانایی خواندن و فهمیدن محتوای این اسناد را دارد). تازه از اینجاست که بحث درباره ارزش و اعتبار این روایت‌ها معنی پیدا می‌کند. این قانون بود که تاریخ‌نویسی – یعنی مورخ بودن &#8211; را عملاً به یک حرفه و تخصص تبدیل کرد، یعنی کاری که برای انجام آن باید آموزش دید، تمرین کرد و عمری را به پای آن گذاشت.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">منبع: <a href="http://etemadnewspaper.ir">روزنامه اعتماد</a> (شماره ۴۹۳۴) ـ مرتضی میرحسینی</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%81%d9%88%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%87/">لئوپولد فون رانکه ـ یادداشتی درباره پدر تاریخ‌نویسی مُدرن</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مورگان شوستر امریکایی و روایت او از زندگی سیاسی در ایران</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 12 May 2021 08:19:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ ایران]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1398</guid>

					<description><![CDATA[<p>می‌گفت امور سیاسی در ایران، کشوری که هزاران مشکل و میلیون‌ها نفر جمعیت دارد «شبیه به یک نمایش کارگردانی می‌شود» که چند بازیگر ثابت همه جای قصه دیده می‌شوند و مدام نقش خودشان را عوض می‌کنند.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/">مورگان شوستر امریکایی و روایت او از زندگی سیاسی در ایران</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>مورگان شوستر و روایت او از ایران</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>می‌گفت امور سیاسی در ایران، کشوری که هزاران مشکل و میلیون‌ها نفر جمعیت دارد «شبیه به یک نمایش کارگردانی می‌شود» که چند بازیگر ثابت همه جای قصه دیده می‌شوند و مدام نقش خودشان را عوض می‌کنند.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">می‌گفت امور سیاسی در ایران، کشوری که هزاران مشکل و میلیون‌ها نفر جمعیت دارد «شبیه به یک نمایش کارگردانی می‌شود» که چند بازیگر ثابت همه جای قصه دیده می‌شوند و مدام نقش خودشان را عوض می‌کنند. «جایی در قالب وزیری شاه‌دوست و جایی در لباس قهرمانی ملی. کابینه‌ها به سرعت برق می‌آیند و می‌روند. اعضای بلندپایه مجلس‌های ملی روزی ناگهان غیب‌شان می‌زند و روز دیگر با گردش بی‌وقفه چرخ دسیسه از غیب ظاهر می‌شوند.» به ندرت کسی بیرون از این جمع ثابت به مقام و منصبی می‌رسد و «از این رو سرنوشت و آمال میلیون‌ها رعیت خاموش تا اندازه زیادی بستگی به راه و روشی پیدا می‌کند که فلان وزیر یا حاکم حرفه‌ای یا سردار خودخوانده در فلان مقطع تاریخی در پیش می‌گیرد. مزید بر علت اینکه مقصود از تصدی مقام، همیشه تقریباً بدون استثناء پر کردن جیب خود و کس‌وکار است و بعضی اقدامات عجیب رجال ایرانی به این نکته برمی‌گردد.» مورگان شوستر امریکایی که سال ۱۲۹۰ در چنین روزهایی، به دعوت مجلس شورای ملی برای ساماندهی امور مالی به کشور ما آمد، یکی از خوشنام‌ترین مستشاران خارجی تاریخ ماست، هرچند دوره خدمت او در ایران چندان طول نکشید و زیر فشار روس‌ها – و سکوت مزورانه انگلیسی‌ها – برکنار شد. می‌گفت بعید است کسی با ایرانی‌ها زندگی کند، مشکلاتی را که آنان با نجابتی مثال‌زدنی تحمل می‌کنند ببیند اما «محبت ایرانیان را به دل نگیرد و از آمال عادلانه آنها جانبداری نکند.» به نظرش کوشش نیروهای ملی و مشروطه‌خواه به نتیجه درخوری نرسید، نه به این دلیل که ایرانیان اصلاح‌شدنی نیستند یا توان اداره خود را ندارند، که «ایران قربانی بی‌دفاع بازی کثیفی شده که چند قدرت اروپایی، با مهارتی که حاصل قرن‌ها تجربه است، هنوز بدان مشغول‌اند. قمار بر سر ملت‌های ضعیف‌تر است و حیات و شرف و ترقی کل یک قوم جریمه‌ای است که بازنده می‌پردازد.» البته مورگان شوستر همه مشکلات و تنگناها را به دشمنی قدرت‌های استعماری که ایران را از شمال و جنوب محاصره کرده بودند منسوب نمی‌کرد و نقش مقامات آن روز کشور را هم در تیره‌روزی ایرانیان موثر می‌دید. مثلاً درباره ناصرالملک که چند سالی نایب‌السلطنه احمدشاه – و مهم‌ترین سیاست‌مدار آن مقطع – بود می‌نویسد: او مرد مطلعی است و بیان مجاب‌کننده‌ای هم دارد و می‌تواند ساعت‌ها درباره معایب هموطنان خود و نیازهای روز کشورش بحث کند. ظاهر دلنشین و باوقاری دارد و به دو زبان انگلیسی و فرانسوی مسلط است. دانش‌آموخته آکسفورد است و با این تحصیلات عالی و تجربیات فراوانی که دارد به خوبی می‌داند ملت ایران باید با چه مشکلاتی دست‌وپنجه نرم کند تا روزی حکومتی مشروطه و کارآمد داشته باشد. احساس کلی که در نخستین دیدارهای ما به من دست داد این بود که با نجیب‌زاده‌ای تیزهوش و بلندنظر و باسواد مواجهم. اما بعد از چند جلسه ملاقات که کوشیدم بعضی طرح‌های مالی را به او تفهیم کنم و از مساعدت شخصی و نفوذ و اعتبار نام برای اجرای آنها بهره‌مند شوم، متأسفانه پی بردم که عالی‌جناب بیشتر به بیان مشکلات و موانع علاقه‌مندند تا تلاش عملی و موثر برای غلبه بر آنها. او مثل پزشکی در بستر مرگ بود که علت مرگ خودش را تشخیص می‌داد. مهارت در تشخیص قابل تحسین بود، اما افسوس که صاحب‌تشخیص به زودی خود از دست می‌رفت.</p>
<p class="mb-0" style="text-align: left;"><a href="https://www.britannica.com/biography/William-Morgan-Shuster">William Morgan Shuster in britannica</a></p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/">مورگان شوستر امریکایی و روایت او از زندگی سیاسی در ایران</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ایوان مخوف چگونه فرمانروایی بود؟ ـ نگاهی به کارنامه ایوان چهارم</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d9%88%d9%81/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 16 Jan 2021 08:08:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی،تاریخ جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1362</guid>

					<description><![CDATA[<p>شاید حق با ویل دورانت بود که می‌گفت ایوان مخوف یکی از آن مردان برجسته تاریخ است که «اگر هرگز قدم به عرصه وجود نمی‌گذاشتند، هم برای کشورشان و هم برای بشریت بسی بهتر می‌بود.»</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d9%88%d9%81/">ایوان مخوف چگونه فرمانروایی بود؟ ـ نگاهی به کارنامه ایوان چهارم</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>ایوان مخوف چگونه فرمانروایی بود؟</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>شاید حق با ویل دورانت بود که می‌گفت ایوان مخوف یکی از آن مردان برجسته تاریخ است که «اگر هرگز قدم به عرصه وجود نمی‌گذاشتند، هم برای کشورشان و هم برای بشریت بسی بهتر می‌بود.»</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">ایوان چهارم تازه ۳ سالش شده بود که پدرش واسیلی سوم از دنیا رفت و بسیار زودتر از آنچه انتظار می‌رفت جای او را گرفت. به جز چند سالی که مادرش نایب‌السلطنه بود، تا نوجوانی زیر سایه و بازیچه اشراف روسیه ماند و شخصیتی حاشیه‌ای و کم‌اهمیت تلقی شد. می‌گویند چون در انزوا و محرومیت رشد کرد به بدبینی و مکر پناه برد و قساوت، مهم‌ترین ویژگی‌اش شد. در ۱۶ سالگی، شانزدهم ژانویه سال ۱۵۴۷ در چنین روزی رسماً تاجگذاری کرد و فرمانروای روسیه شد. چندی بعد هم با دختری نجیب‌زاده به نام آناستازیا رومانف پیوند زناشویی بست، نام خانوادگی او را پذیرفت و آن را برای جانشینانش – که خاندان سلطنتی روسیه محسوب می‌شدند &#8211; به میراث گذاشت. همان بَدو سلطنت با کلیسا به تفاهم رسید و دو کشیش بانفوذ و برجسته را برای وزارت به خدمت گرفت. اما بخشی از ثروت کلیسا را به نفع خزانه خودش مصادره کرد و در درآمدهای آن نیز با کشیشان شریک شد. جمعی از اشراف وفادار را هم دور خودش جمع کرد و به کمک آنان همه مخالفان و دشمنانش را یکی بعد از دیگری از سر راه برداشت. هم با قزاق‌ها و هم با تاتارها جنگید، قلمرو دولت مسکو را از هر سو گسترش داد و مرزهای خود را تا ساحل دریای خزر جلو برد. تندخو و آتشین‌مزاج بود و گاهی فقط در یک لحظه از شدت خشم از خود بی‌خود می‌شد و به قول یکی از درباریانش «مثل اسب، کف بر دهان می‌آورد.» بلندقد و تنومند و قوی‌بنیه بود و ظاهری هراس‌انگیز داشت. از خونریزی ابایی نداشت و رحم و گذشت را نشانه بلاهت و ضعف می‌پنداشت. البته واقعیت این است که در سرزمین نیمه‌بدوی روسیه قانون جنگل (تنازع بقا) حکمفرما بود و او یا باید می‌کشت یا کشته می‌شد. اما این واقعیت را هم نمی‌شود انکار کرد که او اگر نه دیوانه، حتماً مردی نامتعادل و «وحشی» بود. مثلاً زمانی که ۱۳ سال داشت یکی از نجبای مسکو را دست‌بسته در قفس سگ‌های گرسنه انداخت و مرگ دردناک او را با لذت تا به انتها تماشا کرد. یا در سال‌های آخر عمر «یک روز همسر پسر دوم خود ایوان را در جامه‌ای دید که به نظرش جلف آمد. تزار آن زن را ملامت کرد و کتک زد. زن حامله بود و سقط جنین کرد. شاهزاده ایوان پدرش را به سبب این رفتار سرزنش کرد. تزار، در حالت خشمی ناگهانی، با عصای شاهی که در دست داشت بر سر او کوفت، و شاهزاده ایوان از این ضربه جان سپرد.» ایوان چهارم که اغلب از او به ایوان مخوف یاد می‌شود – و گویا ترجمه نارسایی از واژه «گروزنی» است &#8211; یکی از فرهیخته‌ترین مردان روسیه در آن زمان بود و گاهی هم که دست به قلم می‌برد خوب و روان می‌نوشت. روسیه را نیز از سیطره تاتارها آزاد کرد، اما لایق‌ترین پسرش را کشت و بسیاری از مردان باکفایت را از آن کشور فراری داد. شاید حق با <a href="https://www.britannica.com/biography/Will-Durant-and-Ariel-Durant">ویل دورانت</a> بود که می‌گفت ایوان چهارم یکی از آن مردان برجسته تاریخ است که «اگر هرگز قدم به عرصه وجود نمی‌گذاشتند، هم برای کشورشان و هم برای بشریت بسی بهتر می‌بود.»</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ae%d9%88%d9%81/">ایوان مخوف چگونه فرمانروایی بود؟ ـ نگاهی به کارنامه ایوان چهارم</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>«من متهم می‌کنم» و ماجرای تقابل امیل زولا با حکومت فرانسه</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%b2%d9%88%d9%84%d8%a7/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 14 Jan 2021 03:38:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1357</guid>

					<description><![CDATA[<p>نامه با عنوان «من متهم می‌کنم» در روزنامه «آورُر» به مدیریت ژرژ کلمانسو منتشر شد و به نوشته باربارا تاکمن در کتاب برج فرازان، هدف اصلی زولا از نوشتن آن، خارج کردن پرونده دریفوس از دادگاه نظامی و کشاندن محاکمه به دادگاه‌های عادی بود.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%b2%d9%88%d9%84%d8%a7/">«من متهم می‌کنم» و ماجرای تقابل امیل زولا با حکومت فرانسه</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>«من متهم می‌کنم» و ماجرای تقابل امیل زولا با حکومت فرانسه</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>نامه با عنوان «من متهم می‌کنم» در روزنامه «آورُر» به مدیریت ژرژ کلمانسو منتشر شد و به نوشته باربارا تاکمن در کتاب برج فرازان، هدف اصلی زولا از نوشتن آن، خارج کردن پرونده دریفوس از دادگاه نظامی و کشاندن محاکمه به دادگاه‌های عادی بود.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>یک:</strong> اواخر سال ۱۸۹۷ میلادی عده‌ای از پاریسی‌ها خواهان بازبینی در پرونده منتهی به محکومیت سروان یهودی آلفرد دریفوس شدند و این ادعا را طرح کردند که او قربانی تبانی کثیف چند نفر از نظامیان فرانسوی شده است. پای امیل زولای رمان‌نویش هم به این کارزار کشیده شد و ماجرای محکومیت دریفوس را که در ماجرایی حاشیه‌ای و کم‌اهمیت بود به موضوعی ملی برای فرانسوی‌ها و مهم‌ترین بحث روزشان تبدل کرد. آنتوان چخوف که آن زمان در نیس فرانسه اقامت داشت به یکی از دوستانش نوشت: «ما در اینجا به جز راجع به زولا و دریفوس درباره هیچ چیز دیگر گفت‌وگو نمی‌کنیم.» زیرا زولا در آن مقطع پرخواننده‌ترین نویسنده فرانسه با بالاترین دستمزد بود و هم طرفدارانی پرشور و هم مخالفانی راسخ داشت. در رمان‌هایش ـ که نقطه اوج مکتب ناتورالیسم هم محسوب می‌شوند ـ زندگی فرانسوی‌ها را بی‌پرده و بدون مسامحه نشان می‌داد و دنیایی را به تصویر می‌کشید که از وزیر و وکیل گرفته تا روسپی و دریوزه در آن حضور و نقش داشتند. چنان زنده و ملموس، چرک و کثافت زندگی را نشان می‌داد که بسیاری از خانواده‌های محترم و آبرومند خواندن رمان‌هایش را برای فرزندان، به ویژه دخترانشان ممنوع کرده بودند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>دو:</strong> زولا در دفاع از دریفوس و به گفته خودش برای اعاده حیثیت از «حقیقت» در ماجرا مداخله کرد و سال ۱۹۸۹ در چنین روزی آن نامه سرگشاده را خطاب به رئیس‌جمهور فرانسه نوشت. نامه با عنوان «من متهم می‌کنم» در روزنامه «آورُر» به مدیریت ژرژ کلمانسو منتشر شد و به نوشته باربارا تاکمن در کتاب <a href="https://www.goodreads.com/book/show/192955.The_Proud_Tower">برج فرازان</a>، هدف اصلی زولا از نوشتن آن خارج کردن پرونده دریفوس از دادگاه نظامی و کشاندن محاکمه به دادگاه‌های عادی بود. زولا در این نامه بلند که هر بند آن با جمله «من متهم می‌کنم» آغاز می‌شد به صراحت از همه کسانی که به اعتقاد وی در محکوم کردن یک بی‌گناه دست داشتند نام برد و دلایل خود را برای مجرم و گناه‌کار دانستن آن‌ها یک به یک برشمرد. او حتی وزارت جنگ کشورش را متهم کرد که در مطبوعات دست به «مبارزه‌ای شنیع» زده است تا «مردم را گمراه و بدکاری خود را پنهان کند». واکنش و ضدحمله کسانی که در این نامه متهم شده بودند بسیار شدید بود. با فشار آن‌ها بود که دولت دستور تعقیب زولا را صادر کرد و بیشتر مطبوعات فرانسوی نیز یکصدا «به رذیلانه‌ترین طرز او را هدف هزل و بدگویی قرار دادند». اما زولا، چنان‌که از او انتظار می‌رفت، عقب ننشست و پا پس نکشید؛ «برای شتاب بخشیدن به فوران حقیقت و عدالت. بگذارید مرا به دادگاه بکشانند. بگذارید تحقیق در روز روشن انجام بگیرد. من منتظرم».</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سه:</strong> روزنامه اورور که «من متهم می‌کنم» را منتشر کرد بیشتر از ۳۰۰ هزار نسخه فروخت، هرچند به قول باربارا تاکمن «بسیاری از خریداران، ملیت‌گرایانی بودند که نسخه‌های خریداری‌شده را همانجا در خیابان‌ها آتش می‌زدند.» رئیس ستاد ارتش فرانسه به قاضی دادگاه گفته بود در این کشور یا جای ماست یا جای زولا، و از این‌رو تصمیم دادگاه مبنی بر محکوم کردن زولا از قبل قطعی بود و فقط درباره شدت مجازاتش هنوز تردید وجود داشت. زولا در جلسات دادگاه از خودش دفاع کرد و گویا هر بار که شروع به صحبت می‌کرد عده‌ای از تماشاگران با سوت و هو کشیدن جنجال می‌کردند. او به ۴۰ سال کار ادبی، به ۴۰ جلد کتابی که نوشته و به خدماتی که به فرهنگ فرانسه کرده بود قسم خورد که دریفوس گناهی ندارد و خودش «من متهم می‌کنم» را هم فقط و فقط به امید نجات کشور از دروغ و ظلم نوشته است؛ «می‌دانم احتمالاً محکوم خواهم شد، اما فرانسه روزی از من به خاطر اینکه شرفش را نجات داده‌ام سپاسگزاری خواهد کرد.» زولا به تحمل یک سال زندان و پرداخت ۳ هزار فرانک جریمه نقدی محکوم شد، که اشد مجازات برای جرایم این‌چنینی بود. تقاضای فرجام‌خواهی کرد و به انتظار تغییر رای نهایی نشست، اما حکمش قطعی بود. خودش می‌خواست در پاریس بماند و همچنان بجنگد، اما به اصرار شماری از دوستانش ـ و طبق یک سنت جا افتاده فرانسوی ـ پیش از اجرای حکم، یعنی سال ۱۸۹۸ در چنین روزی (۱۴ ژانویه) از فرانسه گریخت و به انگلیس رفت. رابرت جیلدیا در کتاب <a href="https://negahpub.com/معرفی-فرزندان-انقلاب-رابرت-جیلدیا/">فرزندان انقلاب</a> می‌نویسد: «این قضیه دریفوس در حکم تولد روشنفکری متعهد به آرمان عمومی در فرانسه بود&#8230; آنچه در آن هنگام نیرومند بود این احساس دریفوسی‌ها بود که گروه کوچکی از حوارایان‌اند که به سبب تعهد خود به حقیقت و عدالت کیفر می‌بینند، آماده‌اند تا در صورتی که لازم باشد در هیئت شهیدان جان خود را در راه آرمان نثار کنند.»</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d9%86-%d9%85%d8%aa%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%b2%d9%88%d9%84%d8%a7/">«من متهم می‌کنم» و ماجرای تقابل امیل زولا با حکومت فرانسه</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اشتاین بک چگونه فکر می‌کرد؟ کوتاه از برنده نوبل ادبی ۱۹۶۲</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a8%da%a9/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 19 Dec 2020 16:14:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی،تاریخ جهان،معرفی کتاب،تقویم تاریخ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1347</guid>

					<description><![CDATA[<p>اشتاین بک می‌گفت: باور دارم ذهن آزاد و جستجوگر انسان فردی، ارزشمندترین چیز در دنیاست. من برای آزادی ذهن می‌جنگم، که بدون تحمیل و پیش‌شرط، خودش راه خود را بیابد و انتخاب کند؛ و با هر اندیشه، مذهب یا حکومتی که فرد را محدود یا نابود کند باید بجنگم.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a8%da%a9/">اشتاین بک چگونه فکر می‌کرد؟ کوتاه از برنده نوبل ادبی ۱۹۶۲</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>اشتاین بک چگونه فکر می‌کرد؟ کوتاه از برنده نوبل ادبی ۱۹۶۲</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>اشتاین بک می‌گفت: باور دارم ذهن آزاد و جستجوگر انسان فردی، ارزشمندترین چیز در دنیاست. من برای آزادی ذهن می‌جنگم، که بدون تحمیل و پیش‌شرط، خودش راه خود را بیابد و انتخاب کند؛ و با هر اندیشه، مذهب یا حکومتی که فرد را محدود یا نابود کند باید بجنگم.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">سال ۱۹۶۷ برای نوشتن درباره جنگ ویتنام به آنجا رفت و هم از سربازان امریکایی تصویری همدلانه ارائه داد و هم از حضور نظامی ایالات متحده در ویتنام دفاع کرد. برخی این کارش را خطایی بزرگ توصیف کردند و برخی دیگر خیانت اشتاین‌بک به خودش. روزنامه نیویورک پست همان زمان او را نکوهش کرد و نوشت نویسنده‌ای که بارها از آزادگی و عدالت نوشته است چگونه از جنگ، آن‌هم جنگ در سرزمینی دیگر دفاع می‌کند جز اینکه قبل از آن به گذشته خودش پشت کرده باشد. به نظر آنها اشتاین بک، باورهایش رها کرده و قبل از همه، به ضدیت با خودش برخاسته بود. اما این تضادها و تناقض‌ها همیشه در اشتاین بک وجود داشت. در سال‌های نخست نویسندگی با چپ‌ها هم‌نشین بود و از آنان تاثیر می‌گرفت. حتی در مقطعی عضو اتحادیه نویسندگان امریکا شد که سازمانی کمونیستی بود. از این هم فراتر رفت و پای بیانه حمایت از حمله شوروی به فنلاند (پاییز ۱۹۳۹) را هم امضا زد و از سیاست تجاوزکارانه آن دولت در شمال اروپا دفاع کرد. اما اسناد دیگری هم درباره‌اش وجود دارد که نشان می‌دهند از اوایل دهه ۱۹۵۰ با سازمان سیا همکاری می‌کرد، آن‌هم نه به زور یا اکراه که داوطلبانه و خودخواسته. اما ما جان اشتاین بک را نه با چپ و راست زدن‌هایش، که با کتاب‌هایی که نوشت و به ویژه با رمان‌های خواندنی و پرمعنایش به یاد می‌آوریم. در میان‌شان آثاری مثل خوشه‌های خشم، در نبردی مشکوک، و نیز موش‌ها و آدم‌ها دیده می‌شود که داستان‌هایی درباره تضاد طبقاتی و تنش‌های اجتماعی و بی‌عدالتی‌اند. با خوشه‌های خشم برنده جایزه پولیتزر شد (سال ۱۹۴۰)، اما قبل از آن موش‌ها و آدم‌ها (۱۹۳۷) مسیر او برای ورود به جمع نویسندگان بزرگ زمانه را هموار کرده بود. البته اغلب طرفداران و خوانندگان آثارش، رمان شرق بهشت را که حماسه زندگی چند نسل از دو خانواده است بیشتر از سایر نوشته‌هایش دوست دارند، زیرا او در آن به صراحت از فلسفه شخصی و باورهایش حرف می‌زند: «و اعتقاد من این است: ذهن آزاد و جستجوگر انسان فردی، ارزشمندترین چیز در دنیاست. من برای این می‌جنگم: آزادی ذهن، که بدون تحمیل و پیش‌شرط، خودش راه خود را بیابد و انتخاب کند. و با هر اندیشه، مذهب یا حکومتی که فرد را محدود یا نابود کند باید بجنگم. من همینم و برای همین زنده‌ام. می‌توانم بفهمم چرا نظامی که بر پایه الگو بنا می‌شود، باید تلاش کند تا آزادی ذهن را با نابودی بکشاند&#8230; من از چنین رژیمی نفرت دارد و علیه آن خواهم جنگید تا آن چیزی که ما را از حیوانات غیرخلاق متمایز می‌کند حفظ کنم. اگر شکوه و عظمت را بتوان کُشت، از دست رفته‌ایم.» اشتاین بک دو مجموعه داستان کوتاه و شماری آثار غیرداستانی هم از خود به جای گذاشت. عادت داشت فقط با مداد بنویسد و اصلاً از خودکار یا ماشین تحریر استفاده نمی‌کرد (برای نوشتن شرق بهشت بیشتر از ۳۰۰ مداد استفاده کرد). او سال زمستان ۱۹۲۰ متولد شد، اولین تجربیات جدی نویسندگی را اواخر دهه ۱۹۲۰ کسب کرد، با رمان تورتیا فلت (۱۹۳۵) به شهرت رسید، ۱۹۶۲ برنده جایزه ادبی نوبل شد و بیستم دسامبر سال ۱۹۶۸ در نیویورک از دنیا رفت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a8%da%a9/">اشتاین بک چگونه فکر می‌کرد؟ کوتاه از برنده نوبل ادبی ۱۹۶۲</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مرگ دیوید مورگان مورخ، که ما او را با دو کتابش می‌شناسیم</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 24 Oct 2020 09:07:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1313</guid>

					<description><![CDATA[<p>مولی پترسون که در دانشگاه ویسکانسین ـ مَدیسون از نزدیک با مورگان همکاری کرده بود و او را خوب می‌شناخت در مراسم یادبودش گفت: «مورگان راهنما و الگوی اخلاقی بسیاری از دانشجویانش بود و روی خود من تأثیر زیادی گذاشت و کمکم کرد تا هم مورخ و هم انسان بهتری باشم.»</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86/">مرگ دیوید مورگان مورخ، که ما او را با دو کتابش می‌شناسیم</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>مرگ دیوید مورگان</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>دانشجوهای کم‌سن وسال خیلی زود جذب خوش‌خلقی و کاریزمای او می‌شدند، اما دانشجوهای جدی در مقاطع بالاتر، کم‌کم درمی‌یافتند که با چه دانشمند برجسته و پژوهشگر بزرگی سروکار دارند و اینکه پشت سر این «مرد باشرف اغلب متبسم» سال‌ها کار سخت و صادقانه پنهان است.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">قلب دیوید مورگان ۲۳ اکتبر ۲۰۱۹ در یکی از بیمارستان‌های لندن از کار افتاد و این مورخ نام‌آشنا در ۷۴ سالگی از دنیا رفت. سال ۲۰۱۰ بازنشسته شده بود اما همچنان تا آخرین روزهای زندگی، با پروژه مطالعاتی دانشگاه کمبریج در زمینه تمدن اسلامی همکاری داشت. در کالج وورچستر، دانشگاه آکسفورد و بعد در دانشگاه لندن تحصیل کرد و سرانجام سال ۱۹۷۷ به قول خودش دوران به ظاهر پایان‌ناپذیر تحصیل را به پایان برد و از مدرسه مطالعات شرق و افریقا مدرک دکتری گرفت. سال ۱۹۹۹ برای تدریس تاریخ و مطالعات ادیان ابراهیمی به گروه اساتید دانشگاه ویسکانسین ـ مَدیسون پیوست و تا بازنشستگی رسمی در همین موسسه آموزشی و پژوهشی کار کرد. حوزه تخصصی مطالعاتش به تمدن اسلامی در غرب آسیا محدود می‌شد و بیشتر شهرت و اعتبار حرفه‌ای‌اش هم به همین تخصص برمی‌گشت. اولین مقاله‌ای که نوشت صلیبی‌ها و صلاح‌الدین، درباره تقابل دو فرهنگ و جهان‌بینی متفاوت (و نه فقط دو سپاه متخاصم) بود و بعدها هم ویراستار چند کار پژوهشی آکادمیک شد و مدتی با مجله علمی انجمن سلطنتی آسیایی همکاری کرد. اما بیشتر ما او را با دو کتابش یکی مغول‌ها، و دیگری ایران در قرون وسطی (هر دو با ترجمه عباس مخبر) می‌شناسیم. کتاب اول روایتی مستند و تحلیلی درباره سیر زایش و بالندگی جامعه مغول و چگونگی شکل‌گیری یک امپراتوری بزرگ با محوریت تاتارهای صحراگرد نیمه‌وحشی است و در واقع تاریخ چنگیزخان و وارثان او را از ابتدا تا انتها بازخوانی می‌کند. فصل ششم این کتاب به زندگی سیاسی و اجتماعی مغول‌ها در ایران و فرجامی که در پایان برای‌شان رقم خورد اختصاص دارد. کتاب دوم، یعنی ایران در قرون وسطی یک تاریخ عمومی یا به قول خود راوی «گزارش ساده و روشنی از تاریخ ایران از ورود ترک‌های سلجوقی به ایران در قرن یازدهم میلادی تا به قدرت رسیدن سلسله قاجار در پایان قرن هجدهم» است و سیر حیات سرزمین ما را در دورانی به طول ۸ قرن مرور می‌کند. هر دو کتاب اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی منتشر شدند، اما هنوز بعد از گذشت بیشتر از سه دهه آثاری قابل اعتنا و خواندنی‌اند و اعتبار اغلب تحلیل و تفسیرهای مورگان – به ویژه در کتاب مغول‌ها &#8211; همچنان بی‌خدشه باقی مانده است. طبق گفته شاگردان و همکارانش، مورگان در عین فرهیختگی و استادی در کار، مردی شوخ‌طبع و فروتن بود و تقریباً همه کسانی که به نوعی در سال‌های مختلف با او در ارتباط بودند از کمک‌های علمی و انگیزشی‌اش بهره می‌بردند. دانشجوهای کم‌سن وسال خیلی زود جذب خوش‌خلقی و کاریزمای او می‌شدند، اما دانشجوهای جدی در مقاطع بالاتر، کم‌کم درمی‌یافتند که با چه دانشمند برجسته و پژوهشگر بزرگی سروکار دارند و اینکه پشت سر این «مرد باشرف اغلب متبسم» سال‌ها کار سخت و صادقانه پنهان است. مولی پترسون که در دانشگاه ویسکانسین ـ مَدیسون از نزدیک با مورگان همکاری کرده بود و او را خوب می‌شناخت در مراسم یادبودش گفت: «مورگان راهنما و الگوی اخلاقی بسیاری از دانشجویانش بود و روی خود من تأثیر زیادی گذاشت و کمکم کرد تا هم مورخ و هم انسان بهتری باشم.»</p>
<p><strong><a href="https://history.wisc.edu/2019/10/29/professor-emeritus-david-morgan-1945-2019/">به مناسبت مرگ دیوید مورگان</a> ـ تقویم تاریخ</strong></p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86/">مرگ دیوید مورگان مورخ، که ما او را با دو کتابش می‌شناسیم</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شاه عباس اول و موفقیت‌های یک فرمانروا</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 30 Sep 2020 05:31:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ ایران،بیوگرافی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1290</guid>

					<description><![CDATA[<p>شاه عباس این آمادگی را داشت که چیزهای کهنه و ناکارآمد و غیرضروری را کنار بگذارد و برای بازسازی دولت و سپاه، تصمیم‌های سخت بگیرد. طبق روایات و حکایات آن دوره، در مواجهه با مردم عادی جامعه صبر و گذشت و فروتنی نشان می‌داد، اما به مردان دولت و دربار سخت می‌گرفت و تنبلی و نافرمانی را تحمل نمی‌کرد و توطئه و کارشکنی (و حتی احتمال توطئه و کارشکنی) را با مجازات‌های هولناک پاسخ می‌داد.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d8%a7%d9%88%d9%84/">شاه عباس اول و موفقیت‌های یک فرمانروا</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>شاه عباس اول و موفقیت‌های یک فرمانروا</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>به مناسبت ۸ مهر، شروع سلطنت شاه عباس اول صفوی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>شاه عباس این آمادگی را داشت که چیزهای کهنه و ناکارآمد و غیرضروری را کنار بگذارد و برای بازسازی دولت و سپاه، تصمیم‌های سخت بگیرد. طبق روایات و حکایات آن دوره، در مواجهه با مردم عادی جامعه صبر و گذشت و فروتنی نشان می‌داد، اما به مردان دولت و دربار سخت می‌گرفت و تنبلی و نافرمانی را تحمل نمی‌کرد و توطئه و کارشکنی (و حتی احتمال توطئه و کارشکنی) را با مجازات‌های هولناک پاسخ می‌داد.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">چنان که دیوید بلو در کتاب <a href="https://qoqnoos.ir/Fa/شاه-عباس"><em><strong>شاه عباس</strong></em></a> می‌نویسد اوایل پاییز ۸۹۷ خورشیدی در چنین روزی، در بحبوحه ناآرامی‌های کشور، گروهی از قزلباش‌ها شاه محمد خدابنده را از مقامش پایین کشیدند و جای او را به پسرش عباس میرزا دادند. به این ترتیب دوره سلطنت شاه عباس با حرکتی شبیه به کودتا و برکناری پدرش آغاز شد. زمانی که جای پدرش را گرفت بسیار جوان بود و سنش به ۲۰ سال هم نمی‌رسید. تصمیم آن‌هایی که او را به تخت نشانده بودند این بود که نقش عباس فقط به داشتن عنوان شاهی محدود شود، کاری به حکومت نداشته باشد و در اداره امور کشور دخالت نکند. اما چنین نشد و پیش‌بینی‌ها و انتظارات آن‌ها از مطیع ماندن عباس غلط از آب درآمد. او همه کسانی را که در حکومت حقی برای خود قائل بودند و شاه جوان را نادیده می‌گرفتند و حتی آن‌هایی که او تاج و تختش را مدیون‌شان بود یکی بعد از دیگری کنار زد و قدرت را در مشت و انحصار خود گرفت. او در این پاکسازی به جز کوشش برای احیای قدرت و اختیارات فرمانروا، انگیزه انتقام‌جویی هم داشت، زیرا برخی از همین مردان دولت و دربار و سران قزلباش در قتل مادر و برادرش دست داشتند و شاه عباس از اینکه آن‌ها همچنان بی‌مجازات در قدرت مانده بودند خشمگین بود. اما احیای قدرت و اختیارات شاهی اولین قدمش بود و مشکلات بزرگ و بحران سیاسی همچنان ادامه داشت. ازبک‌ها چند شهر خراسان و عثمانی‌ها بخش‌هایی از غرب و شمال غربی کشور را اشغال کرده بودند و تصمیم به تخلیه و عقب‌نشینی هم نداشتند. همچنین ناامنی در گوشه و کنار کشور بیداد می‌کرد و دست دولت مرکزی برای مهار سرکشی‌ها و اعاده نظم و ثبات کوتاه بود. شرح آنچه شاه عباس برای عبور از بحران و نجات کشور کرد طولانی است و حتی در حد اشاره هم نمی‌شود به همه آن‌ها پرداخت. اما خلاصه اینکه ابتدا آشوب‌های داخلی را ـ که بر اقتصاد و تجارت هم اثرات مخربی گذاشته بود ـ تدبیر کرد و همه خان‌های سرکش و کسانی را از حکومت مرکزی فرمان نمی‌بردند یا سرجای خودشان نشاند یا قاطعانه و با خشونت سرکوب کرد. بعد از آن با ازبک‌ها جنگید و به هر زحمتی که بود آنان را به آن سوی قلمرو پادشاهی صفوی عقب راند و مرزهای شرقی ایران را امن و تثبیت کرد. سرانجام با عثمانی‌ها مواجه شد و مناطقی را که آنان از حدود دو دهه پیش در اشغال خود داشتند آزاد کرد و حتی مرزهای ایران را در عراق عرب توسعه داد. ارتش ثابتی ساخت که نه به سران قبایل و خان‌های محلی، که فقط به شخص اول کشور وفادار بودند و از کسی جز شاه دستور نمی‌گرفتند. تشکیلات اداری و نهاد دولت را هم متحول و بازسازی کرد و با حذف یا تضعیف برخی مناصب، شغل‌های تازه‌ای مناسب برای شراطی جدید ایجاد کرد. چهل و دو سال فرمانروای ایران بود و به قول عبدالحسین زرین‌کوب در کتاب روزگاران، دورانش «با آنکه از خشونت‌های بسیار مخصوصاً در رفتار با نزدیکان خویش خالی نبود در آنچه مربوط به رفاه و توسعه امنیت می‌شد یک دوران استثنایی و بی‌همانند در تمام تاریخ ایران بود.» موفقیت او در گذر از بحران و اعتلای کشور دلایل زیادی داشت. یکی اینکه واقعاً باهوش و سخت‌کوش و باانگیزه بود و کارها را خودش تا به انتها پیگیری می‌کرد. دیرتر از دیگران خسته می‌شد و یکی از پرطاقت‌ترین مردان آن روزگار بود. چون تقریباً به همه بی‌اعتماد بود، به گزارش‌های مقامات و حرف‌های مشاورانش اکتفا نمی‌کرد و بیشتر کارهای مهم را شخصاً زیر نظر می‌گرفت. مثلاً خودش به کارگاه‌های تولید اسلحه و توپ جنگی سر می‌زد، بر کار آموزش سربازان جدید نظارت داشت و حتی از آمار اسب‌های اصطبل‌های سپاه مطلع بود. به فرماندهان نظامی دستور داده بود تا سربازان شجاع را به او معرفی کنند تا خودش از آنان قدردانی کند. مسائل را با توجه به ابزارهایی که در اختیار داشت و محدودیت‌های موجود اولویت‌بندی می‌کرد و براساس این اولویت‌بندی ـ که اغلب اوقات درست هم بود ـ تصمیم می‌گرفت. چنان که جنگ با ازبک‌ها را به بعد از احیای نظم داخلی موکول کرد و مواجهه با عثمانی‌ها را هم تا ختم غائله ازبک‌ها به تأخیر انداخت و تا زمانی که از آمادگی سپاه برای جنگ در شرق و غرب مطمئن نشد، حضور اشغال‌گرانه دشمنانش را تحمل کرد. این آمادگی را داشت که چیزهای کهنه و ناکارآمد و غیرضروری را کنار بگذارد و برای بازسازی دولت و سپاه، تصمیم‌های سخت بگیرد. طبق روایات و حکایات آن دوره، در مواجهه با مردم عادی جامعه صبر و گذشت و فروتنی نشان می‌داد، اما به مردان دولت و دربار سخت می‌گرفت و تنبلی و نافرمانی را تحمل نمی‌کرد و توطئه و کارشکنی (و حتی احتمال توطئه و کارشکنی) را با مجازات‌های هولناک پاسخ می‌داد. نقش و اهمیت اقتصاد در ثبات و بالندگی کشور را می‌فهمید و بخش عمده کارهایی که کرد، از بازسازی راه‌های قدیمی و ساخت جاده‌ها و کاروانسراهای جدید و امضای چندین و چند معاهده تجاری با دولت‌های اروپایی و حتی با عثمانی‌ها و حمایت از کارگاه‌های تولیدی داخلی و تسهیل رفت و آمد بازرگانان، همه به این فهم او برمی‌گشت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%b4%d8%a7%d9%87-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d8%a7%d9%88%d9%84/">شاه عباس اول و موفقیت‌های یک فرمانروا</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جمشید آموزگار ـ زندگی سیاسی مردی که بوی نفت می‌داد</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%ac%d9%85%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 Sep 2020 05:39:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی،تاریخ ایران]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1286</guid>

					<description><![CDATA[<p>اهمیت کار جمشید آموزگار و حتی اهمیت اوپک برای شاه، به نقش حیاتی نفت در اقتصاد ایران و پولی که از فروش آن به جیب دربار و رژیم پهلوی می‌رفت برمی‌گشت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%ac%d9%85%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1/">جمشید آموزگار ـ زندگی سیاسی مردی که بوی نفت می‌داد</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>جمشید آموزگار ـ زندگی سیاسی مردی که بوی نفت می‌داد</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>اهمیت کار جمشید آموزگار و حتی اهمیت اوپک برای شاه، به نقش حیاتی نفت در اقتصاد ایران و پولی که از فروش آن به جیب دربار و رژیم پهلوی می‌رفت برمی‌گشت.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">جمشید آموزگار ششم مهر ماه ۱۳۹۵ درگذشت. نام او را با یک سال نخست‌وزیری‌اش در اواخر دوره پهلوی و نیز نقشی که به عنوان نماینده ایران در <a href="https://www.opec.org/opec_web/en/">اوپک</a> داشت به یاد می‌آوریم. می‌گویند مرد عبوس و تلخی بود و دوست نزدیک و صمیمی نداشت، هرچند در آن سال‌ها او را از دیگر رجال وفادار به نظام سلطنتی مترقی‌تر می‌دیدند. اوایل تابستان ۱۳۰۲ در تهران متولد شد و زمان جنگ دوم جهانی برای تحصیل به امریکا رفت. به ایران که برگشت به کارهای دولتی مشغول شد؛ از ریاست اداره اصل چهار ترومن شروع کرد، دوره‌ای معاونت وزارت و بعد هم چند بار وزارت را تجربه کرد و سرانجام روی صندلی نخست‌وزیری نشست. پدرش حبیب‌الله آموزگار یکی از اعضای مجلس سنا و دوست نزدیک حسین علاء بود و جمشید آموزگار هم با این واسطه‌ها به دربار نزدیک شد و توجه شاه را جلب کرد. تقریباً از همان اولین روزهای کار در دولت به نخست‌وزری فکر می‌کرد و حتی یک بار زمانی که وزیر بهداری بود به یکی از نزدیکانش گفت این شغل برای من کم و کوچک است. با هویدا رقابت داشت و اغلب اوقات او را نادیده می‌گرفت و مستقیم به شاه جواب پس می‌داد، زیرا طبق سنت زمانه به جای آنکه خودش را عضوی از اعضای دولت بداند، مردی از مردان شاه می‌دید. تا اینکه اواسط تابستان ۱۳۵۶ جای هویدا را گرفت، اما کاری که او آن‌همه مدت در آرزویش بود دشوارتر از پیش‌بینی‌هایش از آب درآمد و از همان آغاز کار با مجموعه‌ای از دشواری‌ها و تنگناها مواجه شد. بیشتر وزیران از بالا و محافل وابسته به دربار به او تحمیل شدند و او به اکراه و از ناچاری آنان را به مجلس معرفی کرد. هرچند کسانی را هم که خودش به میل و اراده برگزید، هیچکدام مردان چندان لایقی نبودند و از عهده آن وظایفی که به آن‌ها واگذار شده بود برنمی‌آمدند. نخست‌وزیری‌اش با ماجرای جشن هنر شیراز و جنجال‌ها و دردسرهای بعد از آن شروع شد و با آتش‌سوزی فاجعه‌بار سینما رکس آبادان پایان یافت. کوشید با ریاضت اقتصادی، از هزینه های دولت بکاهد و از مخارج غیرضروری جلوگیری کند، اما «تدابیر» او مشکلات اقتصادی کشور را از آنچه که بود پیچیده‌تر و عمیق‌تر کرد. افزایش قیمت نفت از چند سال قبل و سرازیر شدن بی‌رویه و نسنجیده این پول به اقتصاد کشور، کار او را دشوار کرده بود. مجموعه‌های دولتی از ادارات و سازمان‌ها گرفته تا پیمان‌کارهای وابسته به محافل خاص، به ولخرجی عادت کرده و عملاً فاسد شده بودند و برخی از نهادهای حکومتی هم اجازه مداخله نخست‌وزیر در دخل‌وخرج‌شان را نمی‌دادند. سخت‌گیری آموزگار نه تنها نتایج مثبتی نداشت، که رکود را هم تشدید کرد و بخش بزرگی از فعالیت‌های عمرانی را که عده زیادی در آن منافع مشروع و نامشروع داشتند به تعطیلی کشاند. شکافی هم که از گذشته میان حکومت و جامعه وجود داشت در این دوره بیشتر شد و آتش ناآرامی‌ها و اعتراضات یکی بعد از دیگری، از جنوب تهران گرفته تا شهر تبریز زبانه کشید. تلاش‌های دولت هم فقط اوضاع را بدتر می‌کرد. مثلاً طرح نظارت بر بازار و مبارزه با گرانفروشی که با خشونت مأموران هم اجرا شد فقط شمار ناراضیان و مخالفان دولت را بیشتر کرد و تأثیر چندانی بر مدیریت قیمت‌ها نداشت. بازتر شدن فضای سیاسی و اجتماعی نیز اعتماد مردم به دولت را احیا نکرد و آن مقبولیت و وجاهتی که رژیم رو به نزع پهلوی از این عقب‌نشینی تاکتیکی انتظار داشت حاصل نشد. البته شرایط و واقعیت‌های کشور به درستی در مطبوعات بازتاب نمی‌یافت و در خبرهای رسمی چنین وانمود می‌شد که اوضاع چندان هم بد و بحرانی نیست. این دروغ آنقدر بزرگ بود و آنقدر تکرار می‌شد که برخی‌ها باورش می‌کردند. اما واقعیت این بود که جامعه به تکاپو و جنبش افتاده بود و تغییراتی بسیار بیشتر و بزرگ‌تر از آنچه حکومت پیشنهاد و عرضه می‌کرد می‌طلبید. جمشید آموزگار یک سال و بیست روز نخست‌وزیر ایران بود و بعد جای خود را به جعفر شریف امامی واگذار کرد. شاه کار او را، اگر نه در مقام نخست‌وزیری اما به عنوان نماینده ایران در اوپک بسیار قبول داشت و کسی را لایق‌تر از او برای این شغل نمی‌دید. اهمیت کار آموزگار و حتی اهمیت اوپک برای شاه، به نقش حیاتی نفت در اقتصاد ایران و پولی که از فروش آن به جیب دربار و رژیم پهلوی می‌رفت برمی‌گشت. او بعد از کناره‌گیری از نخست‌وزیری به امریکا رفت و همانجا مقیم شد (همسرش یک آلمانی‌تبار تبعه امریکا بود). چندی بعد شغلی در بانک جهانی به او پیشنهاد شد و او هم با کمال میل آن را پذیرفت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%ac%d9%85%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1/">جمشید آموزگار ـ زندگی سیاسی مردی که بوی نفت می‌داد</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی کوتاه به زندگی سید حسن تقی‌زاده</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%aa%d9%82%db%8c%e2%80%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 26 Sep 2020 06:20:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی،تاریخ ایران]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1283</guid>

					<description><![CDATA[<p>تقی‌زاده در زندگی سیاسی پرفرازونشیبش، به ویژه در آن سال‌های جوانی و خامی خطاهای زیادی مرتکب شد که خودش بخشی از آنها را می‌پذیرفت، اما همیشه منتقدان و مخالفانش – به ویژه احمد کسروی، مؤلف دو کتاب تاریخ مشروطه ایران و تاریخ هجده ساله آذربایجان - را به بی‌انصافی و عداوت متهم می‌کرد.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%aa%d9%82%db%8c%e2%80%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/">نگاهی کوتاه به زندگی سید حسن تقی‌زاده</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>نگاهی کوتاه به زندگی سید حسن تقی‌زاده</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>در زندگی سیاسی پرفرازونشیبش، به ویژه در آن سال‌های جوانی و خامی خطاهای زیادی مرتکب شد که خودش بخشی از آنها را می‌پذیرفت، اما همیشه منتقدان و مخالفانش – به ویژه احمد کسروی، مؤلف دو کتاب تاریخ مشروطه ایران و تاریخ هجده ساله آذربایجان &#8211; را به بی‌انصافی و عداوت متهم می‌کرد.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">پدرش از ملاهای سرشناس تبریز بود و خود او هم از پنج سالگی شروع به تحصیل در علوم دینی کرد و خواندن و نوشتن را به دو زبان عربی و فارسی آموخت. جالب اینکه ریاضی و فلسفه هم خواند و مدتی در مدرسه امریکایی‌های تبریز، زبان انگلیسی را فراگرفت. همان سال‌های جوانی به خارج از ایران سفر کرد و افق ذهن خود را با اقامت در قفقاز و عثمانی و مصر و کسب تجربیات بیشتر گسترش داد. تقی‌زاده ۳۰ سال نداشت که به نمایندگی از مردم تبریز، به انتخاب تُجّار شهر به نخستین مجلس شورای ملی رفت. اوایل کار او را برای جوانی‌اش دست می‌انداختند، اما رفته‌رفته خودش را اثبات کرد و به یکی از مهم‌ترین نمایندگان مجلس اول مشروطیت تبدیل شد. بعد از کودتا، از ترس جانش به سفارت انگلیس پناه برد و به واسطه و کمک آنان از کشور گریخت. در اروپا هم مبارزه با استبداد صغیر را رها نکرد و آنچه از دستش برمی‌آمد برای احیای جنبش مشروطه و پس گرفتن چیزی که محمدعلی‌شاه به زور غصب کرده بود انجام داد. تقی‌زاده عضو مجلس دوم هم بود اما به اتهام دست داشتن در قتل بهبانی، دوباره جانش به خطر افتاد و مجبور به ترک کشور شد. مدتی در عثمانی و چندی هم در امریکا زندگی کرد و بعد، در بحبوحه جنگ اول جهانی به اروپا رفت و به دعوت دولت آلمان در این کشور مقیم شد. همان مقطع از زندگی‌اش بود که انتشار مجله مشهورش، یعنی کاوه را شروع کرد و در این کار از کسانی مثل دهخدا و علامه قزوینی هم کمک گرفت. در مجلس پنجم، یکی از اندک مخالفان تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی بود اما در حکومت بعدی هم، حداقل در سال‌های اولیه شغل‌های مهمی مثل والی خراسان و سفیر ایران در انگلیس و فرانسه و وزیر راه به او پیشنهاد شد و او با کمال میل آنها را پذیرفت. بعدها با رضاشاه به مشکل برخورد، از شغل رسمی دولتی فاصله گرفت و سر خود را به کارهای علمی و پژوهشی گرم کرد. بعد از سقوط رضاشاه دوباره برای «خدمت به کشور» اعلام آمادگی کرد و شغل‌هایی مثل سفارت و نمایندگی مجلس و سنا را به عهده گرفت. هرچه سنش بالاتر رفت، شور و هیجانش کمتر شد و جای آن را حزم و پختگی گرفت و چنان که در خاطراتش و نیز در مصاحبه‌هایی که از او به جای مانده گفته است از برخی تندروی‌ها و افراط و تفریط‌ها پشیمان بود. بعدها بیمار و قدم برداشتن برایش دشوار شد و به ناچار روی ویلچر می‌نشست. تقی‌زاده بیشتر از ۹۰ سال عمر کرد و تقریباً ۷ دهه یکی از چهره‌های مهم و موثر صحنه سیاسی کشور ما بود. او را علامه می‌خواندن زیرا واقعاً و بی‌اغراق مردی دانشمند و فرهیخته بود و به جز تسلط به ۶ زبان زنده دنیا، احاطه کم‌نظیری بر تاریخ ایران و اسلام داشت. در زندگی سیاسی پرفرازونشیبش، به ویژه در آن سال‌های جوانی و خامی خطاهای زیادی مرتکب شد که خودش بخشی از آنها را می‌پذیرفت، اما همیشه منتقدان و مخالفانش – به ویژه <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/احمد_کسروی">احمد کسروی</a>، مؤلف دو کتاب تاریخ مشروطه ایران و تاریخ هجده ساله آذربایجان &#8211; را به بی‌انصافی و عداوت متهم می‌کرد. اوایل پاییز ۱۲۵۷ (پنجم مهر) در تبریز متولد شد و زمستان ۱۳۴۸ در تهران درگذشت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%aa%d9%82%db%8c%e2%80%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/">نگاهی کوتاه به زندگی سید حسن تقی‌زاده</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
