<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بایگانی‌های بیوگرافی - تاریخ بلاگ</title>
	<atom:link href="http://tarikhblog.ir/tag/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarikhblog.ir/tag/بیوگرافی/</link>
	<description>سایتی درباره تاریخ</description>
	<lastBuildDate>Sun, 27 Jun 2021 17:27:32 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>http://tarikhblog.ir/wp-content/uploads/2019/11/cropped-logo3-4-32x32.png</url>
	<title>بایگانی‌های بیوگرافی - تاریخ بلاگ</title>
	<link>http://tarikhblog.ir/tag/بیوگرافی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>اورول تاریخ را چگونه می‌دید؟ یادداشتی درباره نگاه نویسنده مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%ac%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%88%d9%84/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2021 17:27:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقد و نظر]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1413</guid>

					<description><![CDATA[<p>«تاریخ مشتمل است بر یک سلسله شیادی، که توده‌های مردم را ابتدا به دام می‌کشند و با وعده ناکجاآباد به عصیان وادارشان می‌کنند و پس از آنکه توده‌ها وظیفه خویش را انجام دادند، از نو باز بندی [=اسیر] اربابان جدید می‌شوند.»</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%ac%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%88%d9%84/">اورول تاریخ را چگونه می‌دید؟ یادداشتی درباره نگاه نویسنده مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>اورول تاریخ را چگونه می‌دید؟ یادداشتی درباره نگاه نویسنده مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>«تاریخ مشتمل است بر یک سلسله شیادی، که توده‌های مردم را ابتدا به دام می‌کشند و با وعده ناکجاآباد به عصیان وادارشان می‌کنند و پس از آنکه توده‌ها وظیفه خویش را انجام دادند، از نو باز بندی [=اسیر] اربابان جدید می‌شوند.»</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">جرج اورول که معمولاً او را با دو کتاب مشهورش، یعنی مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴ می‌شناسیم، عمر کوتاهی داشت. بیست‌وپنجم ژوئن ۱۹۰۳ در هند – که آن زمان مستعمره پادشاهی انگلیس بود &#8211; متولد شد و زمستان ۱۹۵۰ در لندن از دنیا رفت. فقط ۴۶ سال زندگی کرد، اما زندگی او غنی و پرفرازو‌نشیب بود. حتی در جنگ داخلی اسپانیا شرکت کرد و مدتی کنار جمهوری‌خواهان با فاشیست‌ها جنگید. تجربیات کوچک و بزرگش او را به مردی آزادمنش و دشمن سرسخت حکومت‌های تک‌حزبی و دیکتاتوری‌ تبدیل کرده بود. در رمان ۱۹۸۴ که یک سال قبل از مرگش منتشر شد از دیکتاتوری‌های تمامیت‌خواه نوشت و تصویری هراس‌انگیز از جامعه زیر سیطره این جنس حکومت‌ها ارائه کرد. آن زمان بسیاری حتی در خود غرب هم &#8211; بی‌اعتنا به تجربه فاشیسم در ایتالیا و حکومت نازی‌ها در آلمان &#8211;  این داستان را تخیلی و افراطی توصیف کردند و حتی به آن برچسب پروپاگاندا زدند. اما هرچه قرن بیستم جلوتر رفت، درستی آنچه جرج اورول می‌گفت بیشتر و واضح‌تر ـ و بارها و بارها ـ اثبات شد. آشکار شدن آنچه در شوروی و چند کشور اروپای شرقی می‌گذشت نشان داد که رمان او نه تخیلی به آن معنی رایج و آشنا، که فقط آمیخته به کمی اغراق برای ارائه تبیین بهتری از واقعیت بوده است. اورول می‌دید که نظام‌های دیکتاتوری از یک‌سو دستاوردهای واقعی و موهوم‌شان را به رخ همه از جمله مردم خودشان می‌کشند و از طرف دیگر با سرکوب و ایجاد اختناق و ارعاب شهروندان، جامعه را از هرچه زیبا و اصیل است محروم می‌کنند؛ «این روزها عشق ناب یا شهوت ناب در کار نبود. عواطف ناب در میان نبود، چرا که همه چیز آمیخته به ترس و نفرت بود.» می‌دانست غایت نهایی چنین حکومت‌هایی، فراتر از همه شعارها و تبلیغات‌شان چیست؛ «حزب فقط به خاطر خودش قدرت می‌جوید. ما به خیر و صلاح دیگران علاقه نداریم، تنها و تنها به قدرت علاقه‌مندیم. نه ثروت یا تجمل یا طول عمر یا خوشبختی؛ فقط قدرت، قدرت محض&#8230; ما می‌دانیم که هیچ‌کس قدرت را به قصد واگذاری آن به دست نمی‌گیرد. قدرت وسیله نیست، هدف است. آدمی دیکتاتوری را به منظور حراست از انقلاب به پا نمی‌کند، انقلاب می‌کند تا دیکتاتوری را برپا کند. هدف اعدام، اعدام است. هدف شکنجه، شکنجه است. هدف قدرت، قدرت است&#8230;» (به نقل از ترجمه صالح حسینی، <a href="https://niloofarpublications.com">نشر نیلوفر</a>). البته مزرعه حیوانات جرج اورول که سال ۱۹۴۵ میلادی منتشر شد و در برخی ترجمه‌های فارسی قلعه حیوانات هم نام گرفته است داستان پرطرفدارتری است. داستان شورش حیوانات مزرعه ضد صاحب‌شان و فراری دادن او از آنجا، و ماجراهای جالبی که بعد از آن، در دوره حکومت خوک‌ها روی می‌دهد. دو جمله معروف از جملات اورول که نسل‌هاست نقل و تکرار می‌شود به همین داستان برمی‌گردد. یکی آن جمله «جملگی حیوانات باهم برابرند، ولی عده‌ای در برابری اولی‌ترند» و نیز این جمله جزم‌اندیشانه و تلخ درباره سیر حیات بشر متمدن یا آنچه تاریخ خوانده می‌شود؛ «تاریخ مشتمل است بر یک سلسله شیادی، که توده‌های مردم را ابتدا به دام می‌کشند و با وعده ناکجاآباد به عصیان وادارشان می‌کنند و پس از آنکه توده‌ها وظیفه خویش را انجام دادند، از نو باز بندی [=اسیر] اربابان جدید می‌شوند» (هر دو جمله به نقل ترجمه صالح حسینی) در داستان مزرعه حیوانات هم خوکی به نام ناپلئون جای مالک مزرعه را می‌گیرد و به همان سبک و سیاق، شاید حتی بدتر از او با دیکتاتوری بر حیوانات حکومت می‌کند؛ «ناپلئون گفت بناست بعد از ظهرهای یکشنبه هم کار باشد، البته این کار دلبخواهی است، منتها اگر حیوانی تن به این کار ندهد جیره‌اش نصف می‌شود.»</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%ac%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%88%d9%84/">اورول تاریخ را چگونه می‌دید؟ یادداشتی درباره نگاه نویسنده مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماکسیم گورکی و تاریخ؛ نویسنده‌ای که صدای جامعه‌اش را می‌شنید</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%a7%da%a9%d8%b3%db%8c%d9%85-%da%af%d9%88%d8%b1%da%a9%db%8c/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Jun 2021 03:34:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[یادداشتها]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1409</guid>

					<description><![CDATA[<p>می‌دانستم که انسان از دیرباز و در همه‌جا در آرزوی زندگی نوینی بوده و در پاره‌ای جاها برای تحقق بخشیدن به این آرزو، لجوجانه جنگیده است.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%a7%da%a9%d8%b3%db%8c%d9%85-%da%af%d9%88%d8%b1%da%a9%db%8c/">ماکسیم گورکی و تاریخ؛ نویسنده‌ای که صدای جامعه‌اش را می‌شنید</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>ماکسیم گورکی و تاریخ؛ نویسنده‌ای که صدای جامعه‌اش را می‌شنید</strong></p>
<p><a href="http://tarikhblog.ir/">تاریخ بلاگ</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>می‌دانستم که انسان از دیرباز و در همه‌جا در آرزوی زندگی نوینی بوده و در پاره‌ای جاها برای تحقق بخشیدن به این آرزو، لجوجانه جنگیده است.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">نوشتن از ماکسیم گورکی که اندرو فیلد او را نویسنده‌ای همسنگ تولستوی و بلندآوازه‌تر از چخوف و «یکی از سه نویسنده مهم زمان خودش» توصیف می‌کند اصلاً آسان نیست. حتی درباره همین سخن اندرو فیلد، یعنی جایگاه واقعی گورکی در تاریخ ادبیات روسیه هم بحث بسیار است. که گذشت زمان برتری تولستوی و چخوف را نشان داد، اما واقعاً در آن سال‌ها – سال‌های پایانی قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم میلادی – بسیاری باور داشتند گورکی یکی از چند غول ادبی زمانه است. حداقلش اینکه او صدای جامعه‌ای را که به سوی انقلاب پیش می‌رفت به خوبی می‌شنید. در داستان کوتاه ارباب (۱۹۱۳)، از زبان یکی از شخصیت‌های اصلی می‌گوید: «تا آن زمان از درشتی، بیدادگری و نادانی بشری چیزها دیده و از نیکی حقیقی و انسانیت چیزی ندیده بودم. چندتایی کتاب‌های عالی خوانده بودم و می‌دانستم که انسان از دیرباز و در همه‌جا در آرزوی زندگی نوینی بوده و در پاره‌ای جاها برای تحقق بخشیدن به این آرزو، لجوجانه جنگیده است. من از مدت‌ها پیش، احساس می‌کردم در روحم دندان‌های شیری نارضایتی نسبت به وضع موجود نیش زده است.» یا در یکی از نامه‌هایش (اوایل زمستان ۱۹۱۵) درباره فقری که هم محصول جنگ جهانی و هم جلوه‌ای از فساد حکومت تزاری بود می‌نویسد: «در حومه‌های پتروگراد می‌توانی زنان آراسته را ببینی که در خیابان‌ها گدایی می‌کنند. مردم هیزمی ندارند که اجاق‌های‌شان را گرم کنند&#8230; چه بر سر قرن بیستم آمده است! چه بر سر تمدن آمده است! تعداد کودکان روسپی تکان‌دهنده است. شب‌ها سر راهت آن‌ها را می‌بینی که در پیاده‌روها وول می‌خورند، درست مثل سوسک‌ها، کبود از سرما و گرسنگی. سه‌شنبه گذشته با یکی از آن‌ها حرف زدم. مقداری پول کف دستش گذاشتم و با چشمانی گریان با عجله دور شد، با چنان غمی که احساس کردم سرم را به دیوار کوبیده‌اند. آه، مرده‌شور همه چیز را ببرد، زندگی چقدر سخت شده.» معتقد بود ریشه بدبختی و نکبت مردم فرودست روسیه که &#8211; از فرط بی‌فرهنگی و خشونت و عقب‌ماندگی، گاهی زندگی‌شان به زندگی حیوانات شبیه می‌شد &#8211; فقط با رشد آگاهی و باز شدن چشمان جامعه خشک می‌شود. یکی از شخصیت‌های داستان فروافتادگان (۱۸۹۷) می‌گوید: «در سوراخی مانده بودیم، روشنایی را نمی‌دیدیم. مردم را، تقریباً هیچ‌کس را نمی‌شناختیم. ما از سوراخ بیرون آمده‌ایم و چشم‌های من باز شد. انگار که قبلاً برای دیدن آنچه باید می‌دیدم کور بودم. حالا معنای زندگی را بهتر می‌فهمم.» ماکسیم گورکی نیمه‌های دهه ۱۸۹۰ با نوشتن از دنیای کارگران مهاجر و زندگی فقرا و له‌شدگان به شهرت رسید و داستان‌هایی نوشت که هم روشنفکران و هم مردم عادی آن‌ها را می‌خواندند، زیرا به مسائلی می‌پرداخت که برای همه آنان ملموس و درک‌شدنی بود. در روایت زشتی‌ها و تیرگی‌ها، صریح و بی‌پروا بود. هرچند گویا گاهی از خودش می‌پرسید نوشتن از این همه پلشتی ضروری است؟ «گاه از خودم می‌پرسم: آیا ثبت آن‌ها ارزش دارد؟ و با اعتقادی راسخ‌تر از گذشته درمی‌یابم که پاسخ مثبت است زیرا حقیقت همین است، نفرت‌انگیز و قوی و شرم‌آور. این همان حقیقتی است که باید تا ریشه‌هایش رفت و بعد از تمام زندگی‌مان زدود.» او تا بهار ۱۹۳۶ عمر کرد و هجدهم ژوئن آن سال در شصت‌وهشت سالگی از دنیا رفت. تا به آخر به حکومت شوروی وفادار ماند، اما چشم به روی ستمگری‌های آن نبست و نوشته‌اند که «دست تنها صدها نویسنده و روشنفکر روس را از مرگ و گرسنگی نجات داد.» بعد از مرگش این فقدان بیشتر احساس می‌شد تا جایی که رومن رولان سال ۱۹۳۸ در نامه‌ای به هرمان هسه از این فقدان نوشت. هسه از رولان خواسته بود از نفوذ و ارتباطاتی که در شوروی دارد برای نجات شماری از زندانیان استالین استفاده کند و او پاسخ داده بود: «دوست عزیز، وضع من در این لحظه از این قرار است: هشت ماه پیش یکی از دوستانم، پزشکی در لنینگراد که با او آشنایی بیست ساله دارم، بی‌هیچ توضیحی بازداشت شد. از آن زمان تاکنون کسی از او خبر ندارد. من هر کاری از دستم برمی‌آمد برایش انجام دادم&#8230; به همه رؤسا حتی دو بار به خود استالین نامه نوشتم و به تمام کسانی که می‌شناسم یا فکر می‌کردم می‌توانند کمکی بکنند. اما در این هشت ماه هیچ پاسخی نشنیده‌ام. تمام نامه‌های دیگری هم در این دو سال برای کمک به تعدادی از بازداشت‌شده‌ها یا سربه‌نیست‌شده‌هایی که می‌شناسم نوشته‌ام بی‌جواب مانده‌اند: سکوت کامل. تصور می‌کنید به خاطر کسانی که با آنها آشنایی شخصی ندارم به من پاسخ می‌دهند؟ تا وقتی ماکسیم گورکی زنده بود، از طریق او خیلی کارها از دستم برمی‌آمد، اما حالا کاری نمی‌توانم انجام بدهم. فلاسفه &#8211; چنان که در زمان ژان ژاک روسو می‌گفتند &#8211; در مقایسه با صاحبان قدرت چیزی به حساب نمی‌آیند.» در پایان ناگفته نماند که بیشتر داستان‌های کوتاه و بلند گورکی به فارسی هم ترجمه شده‌اند که در میان‌شان رمان <a href="https://www.goodreads.com/book/show/88043.Mother">مادر</a> از همه مشهورتر (و نه بهتر) است. دوران کودکی، در جستجوی نان، سه رفیق، و میراث نیز در فهرست آثار اصلی او جای می‌گیرند.</p>
<p>منبع: <a href="http://www.ibna.ir/fa/note/307657/نویسنده-ای-صدای-جامعه-رو-انقلاب-شنید">مرتضی میرحسینی، ایبنا</a></p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%a7%da%a9%d8%b3%db%8c%d9%85-%da%af%d9%88%d8%b1%da%a9%db%8c/">ماکسیم گورکی و تاریخ؛ نویسنده‌ای که صدای جامعه‌اش را می‌شنید</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>لئوپولد فون رانکه ـ یادداشتی درباره پدر تاریخ‌نویسی مُدرن</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%81%d9%88%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%87/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 30 May 2021 13:42:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1403</guid>

					<description><![CDATA[<p>قانون لئوپولد فون رانکه که هیچ روایتی از گذشته «تاریخ» نیست مگر آنکه راوی، زحمت جستجو در اسناد قدیمی را به خود داده باشد، تاریخ‌نویسی – یعنی مورخ بودن - را عملاً به یک حرفه و تخصص تبدیل کرد: یعنی کاری که برای انجام آن باید آموزش دید، تمرین کرد و عمری را به پای آن گذاشت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%81%d9%88%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%87/">لئوپولد فون رانکه ـ یادداشتی درباره پدر تاریخ‌نویسی مُدرن</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>لئوپولد فون رانکه ـ پدر تاریخ‌نویسی مُدرن</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>قانون لئوپولد فون رانکه که هیچ روایتی از گذشته «تاریخ» نیست مگر آنکه راوی، زحمت جستجو در اسناد قدیمی را به خود داده باشد، تاریخ‌نویسی – یعنی مورخ بودن &#8211; را عملاً به یک حرفه و تخصص تبدیل کرد: یعنی کاری که برای انجام آن باید آموزش دید، تمرین کرد و عمری را به پای آن گذاشت.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">بیست و سوم مه سال ۱۸۸۶ در برلین از دنیا رفت. برخی – با دلایلی محکم – او را پدر تاریخ‌نویسی مُدرن می‌شناسند، که کوشید روایت تاریخ را از قصه‌پردازی و تخیلات رمانتیک جدا کند و شعارش هم این بود: فقط بیان واقعیت ماجرا. به قول جان آرنولد مهم‌ترین میراثی که از این پدر برای ما به جای ماند تأکیدش بود بر اتکا و وفاداری کامل به اسناد و مدارک، و این درس مهم که «اگر مورخان در رجوع به آرشیوهای مستند سختکوشی به خرج دهند می‌توانند و باید تاریخی علمی و بی‌طرفانه به دست دهند.» لئوپولد فون رانکه ۹۱ سال عمر کرد. سال‌های آخر نه می‌توانست بخواند و نه بنویسد. گاهی که حوصله داشت از خاطراتش می‌گفت و یکی از دستیارانش این گفته‌ها را ثبت می‌کرد. از مرد جوانی می‌گفت که با خواندن رمان‌های تاریخی، به ویژه آثار والتر اسکات عاشق تاریخ شد و در آن فرورفت. اما رفته‌رفته از روایت‌هایی تا این حد تخیلی دلزده شد و سعی کرد گذشته را به همان شکلی که واقعاً بوده ببیند. می‌گفت: «این آثار را با شور اشتیاقی زایدالوصف می‌خواندم، ولی انتقاداتی هم به آنها داشتم. از جمله از تصویر ارائه‌شده از شارل کچل و لویی یازدهم که با شواهد تاریخی در تناقض کامل می‌نمود رنجیده‌خاطر می‌شدم. روایت‌های آن دوره را که مطالعه کردم یقین یافتم که آن شارل کچل یا لویی یازدهمی که اسکات تصویر کرده بود اصلاً وجود خارجی نداشته‌اند&#8230; با این مقایسه مطمئن شدم که خود منابع تاریخی زیباتر و درهرحال جالب‌تر از داستان‌های رمانتیک هستند. چنین شد که به کل از آثار داستانی رویگردان شدم و تصمیم قاطع گرفتم که از دخالت دادن هرگونه ابداع و تخیل در آثارم پرهیز کنم و کاملاً به واقعیات پایبند باشم.» رانکه فقط مخالفت قصه‌پردازی و دستکاری کردن آدم‌ها و حوادث برای خلق داستانی جذاب نبود. او «تاریخ‌های فلسفی» را – که نویسندگان قرن هجدهم می‌نوشتند – نیز رد می‌کرد و روش کار این راویان را تحریف تاریخ می‌دانست. از نظرش این نویسندگان، روشنفکرانی متکبر بودند که براساس توهمات شخصی درباره گذشته می‌نوشتند و گاهی برای اثبات ادعاهای خودشان، واقعیت‌های بدیهی را هم نادیده می‌گرفتند. اما رانکه تصویر دیگری از مورخ، از راوی گذشته ارائه داد: پژوهنده موشکاف اسناد خاک‌گرفته، تحلیل‌گر آرام و خونسرد مسائل ظریف، و داور بی‌غرض و جدی حقیقت بی‌طرفانه. به این ترتیب او سنت بازخوانی گذشته را متحول کرد و مسیر تازه‌ای پیش پای مورخان گذاشت. البته نسل‌های بعدی از رانکه هم گذشتند و با بازاندیشی درباره مسائلی مثل «حقیقت» و «بی‌طرفی» سطح مطالعات تاریخی را بالاتر بردند. اما این قانون رانکه، هنوز هم معتبر و نامخدوش باقی است که هیچ روایتی از گذشته «تاریخ» نیست مگر آنکه راوی، زحمت جستجو در اسناد قدیمی را به خود داده باشد (با این فرض که توانایی خواندن و فهمیدن محتوای این اسناد را دارد). تازه از اینجاست که بحث درباره ارزش و اعتبار این روایت‌ها معنی پیدا می‌کند. این قانون بود که تاریخ‌نویسی – یعنی مورخ بودن &#8211; را عملاً به یک حرفه و تخصص تبدیل کرد، یعنی کاری که برای انجام آن باید آموزش دید، تمرین کرد و عمری را به پای آن گذاشت.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">منبع: <a href="http://etemadnewspaper.ir">روزنامه اعتماد</a> (شماره ۴۹۳۴) ـ مرتضی میرحسینی</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%84%d8%a6%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%81%d9%88%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%87/">لئوپولد فون رانکه ـ یادداشتی درباره پدر تاریخ‌نویسی مُدرن</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ادوارد تامپسون ـ مرد تاریخ و صلح؛ کوتاه درباره دومین مورخ بزرگ دوران ما</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%a7%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d8%a7%d9%85%d9%be%d8%b3%d9%88%d9%86/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 14 Feb 2021 09:58:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[یادداشتها]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1375</guid>

					<description><![CDATA[<p>ما ادوارد تامپسون را با شاهکارش، یعنی کتاب «تکوین طبقه کارگر در انگلستان» می‌شناسیم، اما این کتاب نه اولین نوشته‌اش بود و نه آخرین‌شان. طبق یک نظرسنجی که از سوی مجله ماهیانه تاریخ امروز (History Today) انجام گرفت او – بعد از فرنان برودل – دومین مورخ مهم دوران ما بود، یعنی بالاتر از اریک هابسبام، آلن تایلور، و ادوار کار.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%a7%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d8%a7%d9%85%d9%be%d8%b3%d9%88%d9%86/">ادوارد تامپسون ـ مرد تاریخ و صلح؛ کوتاه درباره دومین مورخ بزرگ دوران ما</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>ادوارد تامپسون ـ مرد تاریخ و صلح؛ یادداشتی کوتاه درباره دومین مورخ بزرگ دوران ما</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir/">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>طبق یک نظرسنجی که از سوی مجله ماهیانه تاریخ امروز (History Today) انجام گرفت ادوارد تامپسون – بعد از فرنان برودل – دومین مورخ مهم دوران ما بود، یعنی بالاتر از اریک هابسبام، آلن تایلور، و ادوار کار.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">ادوارد تامپسون این چنین تاریخ می‌نوشت: «سرگذشت پسربچه‌ای را تعریف کرد که تازگی‌ها جسدش را به خاک سپرده بودند. دیده بودند با دستانی پر از تکه‌های پشم به خواب رفته است و با شلاق بیدارش کرده بودند. در آن روز هفده ساعت کار کرده بود. او را پدرش به خانه برد، اما نمی‌توانست شام خود را بخورد. صبح روز بعد در ساعت چهار از خواب بیدار شد. از برادرانش پرسید آیا می‌توانند نو کارخانه را ببینند. می‌ترسید دیرش شده باشد. بعد هم جان داد.» می‌گفت می‌کوشم قربانیان گذشته را از خفتی که نسل‌های بعدی به آنان تحمیل کرده‌اند رها کنم و منظورش نوشتن تاریخی بود که به جای پرداختن به گذشته از نگاه مردان قدرت و خواص جامعه، از منظر فرودستان، کسانی که همیشه نادیده گرفته می‌شوند روایت شود. تاریخ برای او مطالعه زندگی مردم عادی و بررسی چرایی و چگونگی مقاومت و مبارزه آنان بود. ما ادوارد تامپسون را با شاهکارش، یعنی کتاب «تکوین طبقه کارگر در انگلستان» می‌شناسیم، اما این کتاب نه اولین نوشته‌اش بود و نه آخرین‌شان. طبق یک نظرسنجی که از سوی مجله ماهیانه تاریخ امروز (History Today) انجام گرفت او – بعد از فرنان برودل – دومین مورخ مهم دوران ما بود، یعنی بالاتر از اریک هابسبام، آلن تایلور، و ادوار کار. سوم فوریه سال ۱۹۲۴ در آکسفورد متولد شد و زمان جنگ دوم جهانی، برای خدمت نظامی داوطلبانه دانشگاه را رها کرد. چنان که خودش در یکی از مصاحبه‌های اواخر عمر می‌گفت حدود سه سال در ارتش ماند و چند بار در خط مقدم نبرد حضور یافت. در جنگ با فاشیسم، در عملیات آزادسازی ایتالیا شرکت داشت و فرمانده یکی از گردان‌های زرهی متفقین بود. بعد از جنگ به زندگی عادی برگشت، هرچند استفاده از واژه «عادی» برای توصیف زندگی او خالی از ایراد نیست. مدتی عضو حزب کمونیست انگلیس بود، اما بعد در اعتراض به تجاوز نظامی شوروی به مجارستان از آن جدا شد. به آرمان چپ وفادار ماند اما آشکارا به ضدیت با استالین برخاست و بی‌پروا از خطاهای بزرگ شوروی گفت و نوشت. سال ۱۹۷۱ هم در اعتراض به تجاری شدن فضای آکادمیک – که به نظرش نشانه‌ای از سلطه سرمایه‌داری بود – دانشگاه وارویک را ترک کرد و بیشتر از گذشته روی نوشتن و همکاری با جنبش صلح متمرکز شد. البته همچنان برای سخنرانی به محافل دانشگاهی دعوت می‌شد و گاهی هم جلسات پراکنده تدریس برگزار می‌کرد. همسرش (خانم دوروتی تاورز) نیز مورخ و استاد دانشگاه بود و در حوزه تاریخ جنسیت چهره مهمی محسوب می‌شد، اما خود ادوارد تامپسون – جز همان نشست‌های پراکنده – دیگر به دانشگاه برنگشت. در کارزار خلع سلاح هسته‌ای مشارکت کرد و به امید تشکیل اتحادی از همه صلح‌طلبان اروپا، گوشه و کنار این قاره را زیر پا گذاشت. زندگی پرفراز و نشیبی داشت و بارها ناملایمتی و زشتی را تجربه کرد. همچنین به پشتوانه دانش فراوانش در زمینه تاریخ از این واقعیت هم آگاه بود که هم انسان‌ها و هم جوامع – نه عمداً که با مجموعه‌ای خطاهای ناخواسته و معمولاً از روی جهل – دیر یا زود از مسیر درست منحرف می‌شوند، اما باز هم تا پایان عمر (تابستان ۱۹۹۳) باور داشت انسان‌ها می‌توانند – و باید – دست در دست هم جهان بهتری بسازند.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="https://www.britannica.com/biography/E-P-Thompson">Edward Palmer Thompson</a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%a7%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d8%a7%d9%85%d9%be%d8%b3%d9%88%d9%86/">ادوارد تامپسون ـ مرد تاریخ و صلح؛ کوتاه درباره دومین مورخ بزرگ دوران ما</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مرگ دیوید مورگان مورخ، که ما او را با دو کتابش می‌شناسیم</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 24 Oct 2020 09:07:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1313</guid>

					<description><![CDATA[<p>مولی پترسون که در دانشگاه ویسکانسین ـ مَدیسون از نزدیک با مورگان همکاری کرده بود و او را خوب می‌شناخت در مراسم یادبودش گفت: «مورگان راهنما و الگوی اخلاقی بسیاری از دانشجویانش بود و روی خود من تأثیر زیادی گذاشت و کمکم کرد تا هم مورخ و هم انسان بهتری باشم.»</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86/">مرگ دیوید مورگان مورخ، که ما او را با دو کتابش می‌شناسیم</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>مرگ دیوید مورگان</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>دانشجوهای کم‌سن وسال خیلی زود جذب خوش‌خلقی و کاریزمای او می‌شدند، اما دانشجوهای جدی در مقاطع بالاتر، کم‌کم درمی‌یافتند که با چه دانشمند برجسته و پژوهشگر بزرگی سروکار دارند و اینکه پشت سر این «مرد باشرف اغلب متبسم» سال‌ها کار سخت و صادقانه پنهان است.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">قلب دیوید مورگان ۲۳ اکتبر ۲۰۱۹ در یکی از بیمارستان‌های لندن از کار افتاد و این مورخ نام‌آشنا در ۷۴ سالگی از دنیا رفت. سال ۲۰۱۰ بازنشسته شده بود اما همچنان تا آخرین روزهای زندگی، با پروژه مطالعاتی دانشگاه کمبریج در زمینه تمدن اسلامی همکاری داشت. در کالج وورچستر، دانشگاه آکسفورد و بعد در دانشگاه لندن تحصیل کرد و سرانجام سال ۱۹۷۷ به قول خودش دوران به ظاهر پایان‌ناپذیر تحصیل را به پایان برد و از مدرسه مطالعات شرق و افریقا مدرک دکتری گرفت. سال ۱۹۹۹ برای تدریس تاریخ و مطالعات ادیان ابراهیمی به گروه اساتید دانشگاه ویسکانسین ـ مَدیسون پیوست و تا بازنشستگی رسمی در همین موسسه آموزشی و پژوهشی کار کرد. حوزه تخصصی مطالعاتش به تمدن اسلامی در غرب آسیا محدود می‌شد و بیشتر شهرت و اعتبار حرفه‌ای‌اش هم به همین تخصص برمی‌گشت. اولین مقاله‌ای که نوشت صلیبی‌ها و صلاح‌الدین، درباره تقابل دو فرهنگ و جهان‌بینی متفاوت (و نه فقط دو سپاه متخاصم) بود و بعدها هم ویراستار چند کار پژوهشی آکادمیک شد و مدتی با مجله علمی انجمن سلطنتی آسیایی همکاری کرد. اما بیشتر ما او را با دو کتابش یکی مغول‌ها، و دیگری ایران در قرون وسطی (هر دو با ترجمه عباس مخبر) می‌شناسیم. کتاب اول روایتی مستند و تحلیلی درباره سیر زایش و بالندگی جامعه مغول و چگونگی شکل‌گیری یک امپراتوری بزرگ با محوریت تاتارهای صحراگرد نیمه‌وحشی است و در واقع تاریخ چنگیزخان و وارثان او را از ابتدا تا انتها بازخوانی می‌کند. فصل ششم این کتاب به زندگی سیاسی و اجتماعی مغول‌ها در ایران و فرجامی که در پایان برای‌شان رقم خورد اختصاص دارد. کتاب دوم، یعنی ایران در قرون وسطی یک تاریخ عمومی یا به قول خود راوی «گزارش ساده و روشنی از تاریخ ایران از ورود ترک‌های سلجوقی به ایران در قرن یازدهم میلادی تا به قدرت رسیدن سلسله قاجار در پایان قرن هجدهم» است و سیر حیات سرزمین ما را در دورانی به طول ۸ قرن مرور می‌کند. هر دو کتاب اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی منتشر شدند، اما هنوز بعد از گذشت بیشتر از سه دهه آثاری قابل اعتنا و خواندنی‌اند و اعتبار اغلب تحلیل و تفسیرهای مورگان – به ویژه در کتاب مغول‌ها &#8211; همچنان بی‌خدشه باقی مانده است. طبق گفته شاگردان و همکارانش، مورگان در عین فرهیختگی و استادی در کار، مردی شوخ‌طبع و فروتن بود و تقریباً همه کسانی که به نوعی در سال‌های مختلف با او در ارتباط بودند از کمک‌های علمی و انگیزشی‌اش بهره می‌بردند. دانشجوهای کم‌سن وسال خیلی زود جذب خوش‌خلقی و کاریزمای او می‌شدند، اما دانشجوهای جدی در مقاطع بالاتر، کم‌کم درمی‌یافتند که با چه دانشمند برجسته و پژوهشگر بزرگی سروکار دارند و اینکه پشت سر این «مرد باشرف اغلب متبسم» سال‌ها کار سخت و صادقانه پنهان است. مولی پترسون که در دانشگاه ویسکانسین ـ مَدیسون از نزدیک با مورگان همکاری کرده بود و او را خوب می‌شناخت در مراسم یادبودش گفت: «مورگان راهنما و الگوی اخلاقی بسیاری از دانشجویانش بود و روی خود من تأثیر زیادی گذاشت و کمکم کرد تا هم مورخ و هم انسان بهتری باشم.»</p>
<p><strong><a href="https://history.wisc.edu/2019/10/29/professor-emeritus-david-morgan-1945-2019/">به مناسبت مرگ دیوید مورگان</a> ـ تقویم تاریخ</strong></p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86/">مرگ دیوید مورگان مورخ، که ما او را با دو کتابش می‌شناسیم</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حسن صباح و استدلال با خنجر ـ تقویم تاریخ و چهار مناسبت</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%b5%d8%a8%d8%a7%d8%ad-%d8%aa%d9%82%d9%88%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2020 04:16:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ ایران]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1232</guid>

					<description><![CDATA[<p>خودش را مردی قدیس و پیوستن به فرقه‌اش را تنها راه سعادت می‌دید و دلایل عجیب و پیچیده‌ای هم برای ادعاهایش داشت. هرجا هم که بحث و استدلال کافی و راهگشا به نظر نمی‌رسید از شیوه‌های دیگر، یا به قول زرین‌کوب از ضربه‌های خنجر و ایجاد رعب و وحشت بهره می‌برد.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%b5%d8%a8%d8%a7%d8%ad-%d8%aa%d9%82%d9%88%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/">حسن صباح و استدلال با خنجر ـ تقویم تاریخ و چهار مناسبت</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>حسن صباح و استدلال با خنجر ـ تقویم تاریخ</strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p><strong>مناسبت‌ها: زندگی و افکار حسن صباح ـ نبرد واترلو ـ مرگ ماکسیم گورکی ـ مرگ علی شریعتی</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>حسن صباح و فرقه اسماعیلیه:</strong> این آموزه را برای پیروان و مریدانش جا انداخته بود که عقل آنها برای کشف و شناخت حقیقت کافی نیست و جز با اطاعت بی‌چون و چرا از خودش به نجات و رستگاری نمی‌رسند. حداقل سه دهه در حوادث زمانه نقش‌آفرینی کرد و یکی از مرموزترین و مخوف‌ترین فرقه‌های مذهبی را در ایران، اگر نه پایه‌گذاری که تقویت و مشهور کرد. از زندگی شخصی حسن صباح چیز زیادی نمی‌دانیم اما گفته‌اند در جوانی، گویا بعد از نجات از یک بیماری مرگبار و بازگشت از یک قدمی مرگ، به سفرهای سخت و طولانی رفت و گوشه و کنار جهان اسلام را از نزدیک به چشم دید. مدتی در مصر زندگی کرد و پس از آن بود که به نمایندگی از خلافت فاطمیان مصر به ایران آمد. نه اولین نماینده فاطمیان در ایران بود و نه حتی تا مدتی مهم‌ترین‌شان، و چند سال اول را زیر سایه نمایندگان قدیمی‌تر ماند. آنان را اسماعیلی می‌خواندند، زیرا باورشان این بود که اسماعیل جانشین مشروع و راستین امام جعفر صادق(ع) است و در واقع امامت موسی کاظم(ع) را رد می‌کردند. به هر رو، حسن مدتی در اصفهان ماند و بعد راهی نواحی کوهستانی شمال ایران شد. قلعه الموت را به حیله و با پرداخت پول از آن خود کرد و آن دژ تسخیرنشدنی را به مرکز قدرت و پایگاه اصلی خودش بدل ساخت. چندی بعد رئیس فرقه اسماعیلیان ایران شد و با بهره‌جویی از مشکلات و کشمکش‌های داخلی سلجوقیان، موضع خودش را در دژ الموت تقویت کرد. مدتی بعد ـ چون از قدرت و استحکام جای پای خود مطمئن بود ـ از اختلافات مصر و مسأله جانشینی خلیفه مُرده فاطمی بهانه‌ای ساخت و راه خود را از راه اربابان قبلی‌اش جدا کرد و عملاً مستقل شد. اما سیاست دشمنی با سلجوقیان را با همان شور و شدت گذشته ادامه داد و بزرگ‌ترین دولت آن روزگار را به دردسر و دشواری انداخت. به تضعیف و بعد هم سرنگونی پادشاهی سلجوقی امید داشت اما انجام چنین کاری از توان او خارج بود. البته سلجوقیان هم نیروی کافی برای جنگ در کوهستان و شرایط سرکوب و حذف حسن و فرقه‌اش را نداشتند و از این‌رو مواجهه میان آنان به تقابلی طولانی و پرپیچ‌وخم (و نیز فصل مهمی از تاریخ کشور ما) تبدیل شد که سال‌ها به درازا کشید و حتی پس از سلجوقیان، برای دولت‌های بعدی که روی کار آمدند به میراث ماند. مردم آزرده از ظلم و دلزده از استبداد سلجوقیان، مدتی با حسن همدلی و همراهی نشان دادند اما زودتر از آنچه انتظار می‌رفت از او هم آزرده و نومید شدند. حسن صباح بهار ۵۰۳ خورشیدی در چنین روزی از دنیا رفت و جایی نزدیک الموت به خاک سپرده شد. خودش را مردی قدیس و پیوستن به فرقه‌اش را تنها راه سعادت می‌دید و دلایل عجیب و پیچیده‌ای هم برای ادعاهایش داشت. هرجا هم که بحث و استدلال کافی و راهگشا به نظر نمی‌رسید از شیوه‌های دیگر، یا به قول زرین‌کوب از ضربه‌های خنجر و ایجاد رعب و وحشت بهره می‌برد. اعضای این فرقه از کشتن مخالفان خودشان ابایی نداشتند و نه فقط به روی مردان دولت و دربار و علمای فرقه‌های دیگر تیغ می‌کشیدند که حتی گاهی به مردم عادی هم آسیب می‌زدند. در دوره‌ای هر قتلی که عامل و انگیزه آن معلوم نبود به حسن صباح و پیروانش ربط داده می‌شد و خود آنها هم ـ که به چنین شهرتی احساس نیاز داشتند ـ کوششی برای رفع اتهام نمی‌کردند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هجدهم ژوئن سال ۱۸۱۵ ـ <a href="http://www.eyewitnesstohistory.com/waterloo.htm">نبرد واترلو</a>:</strong> ناپلئون بناپارت در بهار سال ۱۸۱۴ بعد از چند ناکامی و شکست، از مقام خود کناره‌گیری کرد و در تغییر تحولات بعدی، قدرت دوباره به خاندان سلطنتی پیش از انقلاب، یعنی بوربون‌ها رسید. دولت جدیدی که بعد از استعفای ناپلئون تشکیل شد به زحمت یک سال دوام یافت و از پس مشکلات فراوانی که با آن مواجه بود برنیامد. خبر نارضایتی‌های فرانسه به ناپلئون رسید و او از جزیره الب که در آن به تبعید زندگی می‌کرد گریخت. به فرانسه برگشت و امپراتوری خود را بار دیگر احیا کرد. اما دشمنان او در اتحادی دیگر به مقابله با وی شتافتند و جایی در خاک بلژیک که واترلو خوانده می‌شد شکستش دادند. ناپلئون که این بار فقط یک قدم تا پیروزی فاصله داشت باز مجبور به استعفا شد و این بار به جایی دورافتاده‌تر، جزیره‌ای به نام سن‌هلن در آب‌های جنوب اقیانوس اطلس فرستاده شد. واترلو آخرین نقش‌آفرینی ناپلئون بناپارت در تاریخ بود و او تا پایان عمر در تبعید ماند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هجدهم ژوئن سال ۱۹۳۶ ـ مرگ <a href="https://www.marxists.org/archive/gorky-maxim/index.htm">ماکسیم گورکی</a>:</strong> وی مارس ۱۸۶۸ در نیژنی روسیه متولد شد و زندگی سخت و پرماجرایی داشت. سی ساله بود که نام وی به عنوان نویسنده‌ای اثرگذار بر سر زبان‌ها افتاد و شهرت و اعتباری برای خود دست و پا کرد. به نویسندگی عشق می‌ورزید و آن را حرفه و کار اصلی خود می‌دانست، اما رسالتی فراتر از خلق یک اثر ادبی صرف برای خودش قائل بود. به مارکسیسم گرایش داشت، و گویا تلاش می‌کرد تا در جایگاه یک روشنفکر صدای فرودستان و رنج‌کشیدگان باشد. شصت و هشت سال زندگی کرد و در این مدت آثار زیادی نوشت که بیشتر آن‌ها به زبان فارسی هم ترجمه شده‌اند و در بازار کتاب ایران موجودند. سال‌های پایانی عمر او به نوشتن رمانی گذشت با عنوان زندگی کلیم سامگین که ناتمام ماند، و گفته‌اند که اگر وی فرصت تکمیل آن را می‌یافت شاید در صدر فهرست آثار شاخص رئالیسم سوسیالیستی جای می‌گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>۲۹ خرداد ۱۳۵۶ ـ مرگ دکتر علی شریعتی:</strong> شریعتی سال ۱۳۱۲ در کاهک مزینان از توابع سبزوار در شمال خراسان متولد شد. بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشسرای عالی، چند سالی در همان نواحی به معلمی پرداخت و گویا در همین مقطع بود که کتاب ابوذر را از عربی به فارسی ترجمه کرد. کتاب را عبدالحمید جوده السحار نویسنده مصری نوشته بود، شریعتی همراه و هم‌کلام با او از اسلام ساده و بی‌آلایش، که عدالت و فروتنی مهم‌ترین شالوده‌های آن را شکل می‌دهند سخن گفت. بعدها تحصیلات خود را ادامه داد و حتی مدتی هم در پاریس زندگی کرد. چنان که می‌گویند در این مقطع از مباحث روشنفکران مقیم فرانسه که بیشتر حول انقلاب کوبا و الجزایر دور می‌زد تأثیر گرفت و اندیشه‌های خود را انسجام بخشید. سخنان و نوشته‌های فارنتز فانون بیشتر از دیگران ذهن او را درگیر کرد، اما برخی نظرات او را قبول نداشت. آبراهامیان در ایران بین دو انقلاب می‌نویسد: «از دیدگاه فانون، مردم جهان سوم باید برای مبارزه با امپریالیسم غرب، دین خود را کنار بگذارند. اما شریعتی بر این باور بود که مردم جهان سوم نمی‌توانند با امپریالیسم مبارزه کنند مگر اینکه نخست هویت فرهنگی خودشان را که در برخی از کشورها با سنت‌های مذهبی مردم درآمیخته است، بازیابند. آن‌ها پیش از آنکه بتوانند غرب را به مبارزه بخوانند، باید به اصل و پیشینه مذهبی خویش بازگردند». شریعتی سال ۱۳۴۳ به ایران برگشت، چند ماهی زندان و تدریس در دانشگاه برایش ممکن نشد. به مشهد رفت و سال بعد به تهران برگشت. عمده شهرت وی به این مقطع از زندگی در تهران و سخنرانی‌هایی که در حسینیه ارشاد می‌کرد نشأت می‌گیرد. محبوبیت وی بالا گرفت و ساواک نگران از پیامدهای این اثرگذاری «حسینه ارشاد را بست، شریعتی را دستگیر کرد و بیشتر آثار وی را ممنوع ساخت». البته او با وساطت دولت الجزایر از حبس نجات یافت، اما مدتی در خانه‌اش زیر نظر قرار گرفت. اردیبهشت ۱۳۵۶ با کسب مجوز حکومت پهلوی عازم لندن شد و تقریباً یک ماه بعد، ناگهان از دنیا رفت. پزشکی قانونی انگلیس علت مرگ او را حمله شدید قلبی اعلام کرد، اما چه همان زمان و چه بعدها خیلی‌ها اعتقاد داشتند و دارند که حقیقت ماجرا چیز دیگری بوده است.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%b5%d8%a8%d8%a7%d8%ad-%d8%aa%d9%82%d9%88%db%8c%d9%85-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/">حسن صباح و استدلال با خنجر ـ تقویم تاریخ و چهار مناسبت</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>گورباچف در «ملاقات با گورباچف»: روایتی مستند از زندگی آخرین رهبر شوروی</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%da%af%d9%88%d8%b1%d8%a8%d8%a7%da%86%d9%81-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2020 11:57:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[یادداشتها]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1220</guid>

					<description><![CDATA[<p>در یکی از آخرین دقایق فیلم، مجری از گورباچف می‌پرسد دوست داری روی سنگ قبرت چه چیزی بنویسند؟ و او می‌گوید خودم چیز خاصی در ذهن ندارم، اما روی قبر یکی از دوستانم چیزی نوشته شده که در ذهنم جا خوش کرده است: «ما سعی خودمان کردیم».</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%da%af%d9%88%d8%b1%d8%a8%d8%a7%da%86%d9%81-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af/">گورباچف در «ملاقات با گورباچف»: روایتی مستند از زندگی آخرین رهبر شوروی</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>گورباچف در «ملاقات با گورباچف»: روایتی مستند از زندگی آخرین رهبر شوروی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>در یکی از آخرین دقایق فیلم، مجری از گورباچف می‌پرسد دوست داری روی سنگ قبرت چه چیزی بنویسند؟ و او می‌گوید خودم چیز خاصی در ذهن ندارم، اما روی قبر یکی از دوستانم چیزی نوشته شده که در ذهنم جا خوش کرده است: «ما سعی خودمان کردیم».</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">گورباچف از همان کودکی سخت‌کوش و در کار بسیار جدی بود. در دوره‌ای که دبیران پیر حزب کمونیست یکی بعد از دیگری و با فواصل زمانی کوتاه می‌مُردند، سرانجام نوبت به وی رسید و به عنوان دبیر کل حزب کمونیست شوروی انتخاب شد؛ که در عمل به معنی ریاست بر حکومت شوروی و رهبری بلوک شرق بود. متفاوت از دبیران قبلی، با مردم عادی نشست و برخاست می‌کرد و خودش مستقیم به حرف‌های آنان گوش می‌داد. یک بار در جمع شماری از مردم، در پاسخ به زنی که گفته بود: «شما باید بیشتر به مردم نزدیک شوید» به شوخی پاسخ داد: «از این نزدیک‌تر؟» پدرش درباره فلسفه و ماهیت زندگی به او گفته بود باید آنقدر جنگید تا زمانی که جنگ‌ها به انتها برسند و دیگر نبردی وجود نداشته باشد. اما جنگ‌ها در هر دوره شکل متفاوتی به خود می‌گیرند. چنان که برای وی بعد از فاجعه چرنوبیل، میدان مبارزه جدیدی شکل گرفت. گورباچف می‌گفت چرنوبیل «یک درس بود، یک درس بزرگ» و از آن آموخت که همه چیز، و از همه مهم‌تر فرهنگ سیاسی شوروی نیاز به تغییرات اساسی دارد. زیر فشار امریکا و دولت‌ها و رسانه‌های غربی اعلام کرد حاضر است با ریگان (رئیس‌جمهور امریکا) هرجا که او بخواهد، حتی در هیروشیما دیدار کند و درباره امنیت هسته‌ای به بحث و مذاکره بنشیند. بخش زیادی از مستند به مسأله تسلیحات هسته‌ای اختصاص دارد و گورباچف در مصاحبه با مجری و راوی، در این‌باره صحبت می‌کند. می‌گوید ما و امریکایی‌ها بهتر از دیگران (احتمالا منظورش از دیگران کسانی مثل مارگارت تاچر، نخست‌وزیر انگلیس بود) می‌دانستیم که جنگ هسته‌ای به معنی نابودی کامل و برگشت‌ناپذیر تمدن خواهد بود و همین درک مشترک، کمک‌مان کرد تا چند قدم دلگرم‌کننده رو به جلو برداریم. منظورش، توافقاتی بود که آن سال‌ها درباره موشک‌های کوتاه‌برد بسته شد. گورباچف اضافه می‌کند: آن‌هایی که اهمیت و ضرورت همکاری میان دولت‌ها و خلع‌سلاح را درک نمی‌کنند نباید سیاستمدار باشند و نباید در سیاست جایی را برای آن‌ها خالی کرد. اما اصلاحات گورباچف به همین موضوع تسلیحات اتمی محدود نمی‌شد. دستور عقب‌نشینی نیروهای شوروی از افغانستان را صادر کرد و سربازان متجاوز را بعد از ده سال اشغال از آن سرزمین بیرون کشید. چندی بعد هم در جنگ اول خلیج فارس با امریکا همکاری کرد و در واداشتن صدام به عقب‌نشینی از کویت، عملاً یکی از متحدان امریکا بود. می‌گویند ـ و درست و دقیق هم است ـ که این همکاری میان امریکا و شوروی در جنگ اول خلیج فارس، نشانه واضح و انکارنشدنی از پایان جنگ سرد بود. گورباچف، همچنین فشار شوروی به کشورهای اروپای شرقی را کاهش داد و حتی در اتحاد دوباره دو آلمان شرقی و غربی هم نقش‌آفرینی موثری داشت. در پاسخ به این پرسش مجری که آیا پایان کار شوروی و فروپاشی بلوک شرق اجتناب‌ناپذیر بود گفت: در دوره من انباشت مسائل حل‌نشده و مشکلات فراوانی که از مدت‌ها قبل باقی مانده بود شرایط را پیچیده می‌کرد و هیچ تدبیر فوری و کم‌هزینه‌ای برای تدبیر بحران‌ها وجود نداشت؛ اما برخی‌ها عجول و برخی دیگر هم مخالف بودند. تضادی که کار را به مراتب سخت‌تر، و حتی ناممکن می‌کرد. فیلم با ماجرای کودتا و بازداشت خانگی گورباچف و دروغی که درباره وخامت حال جسمی وی انتشار یافت ادامه پیدا و حوادث آن مقطع حساس را به سرعت مرور می‌کند. این وسط بوریس یلتسین نقش قهرمان و ناجی را بازی کرد و مردم هم که به قول گورباچف «شیفته سیاستمداران بی‌پروا و جسورند» با او همراه شدند. در روایت فیلم به انحلال نظام شوروی و استعفای گورباچف هم اشاره می‌شود و آن صحنه تاریخی، که وی رسماً از مقام خود کناره‌گیری کرد نیز در فیلم وجود دارد. در واقع ما در اینجا، همراه با تماشای مستند، پایان یک دوره تاریخی را بازخوانی می‌کنیم. ناگفته نماند که اواخر فیلم ـ که در کل روایتی جانبدارانه، اما مستند از زندگی گورباچف عرضه می‌کند ـ به وجوه انسانی وی و روابط خانوادگی‌ و فوت همسرش (بر اثر ابتلا به سرطان خون) و برخی صحنه‌های عاطفی و تأثیرگذار اختصاص دارد. جالب اینکه ولادیمیر پوتین جوان را هم در مراسم تشییع همسر گورباچف می‌بینیم. در یکی از آخرین دقایق فیلم، مجری از گورباچف می‌پرسد دوست داری روی سنگ قبرت چه چیزی بنویسند؟ و او می‌گوید خودم چیز خاصی در ذهن ندارم، اما روی قبر یکی از دوستانم چیزی نوشته شده که در ذهنم جا خوش کرده است: «ما سعی خودمان کردیم». مستند ملاقات با گورباچف با شعری از میخائیل لرمانتف به پایان می‌رسد.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Meeting_Gorbachev"><strong>Meeting Gorbachev</strong></a></p>
<p style="text-align: justify;">2018 ‧ History/Documentary</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%da%af%d9%88%d8%b1%d8%a8%d8%a7%da%86%d9%81-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af/">گورباچف در «ملاقات با گورباچف»: روایتی مستند از زندگی آخرین رهبر شوروی</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>گاریبالدی و یکپارچگی ایتالیا ـ زندگی قهرمان ملی ایتالیا</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%af%db%8c/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2020 15:28:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تقویم تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1217</guid>

					<description><![CDATA[<p>جوزپه گاریبالدی در فرانسه متولد شد، اما در دوره خدمت در ناوگان ساردنی با آموزه‌های جوزپه مازینی آشنا شد و به آرمان او، یعنی کشور یکپارچه ایتالیا، که مردم آن زیر سایه یک جمهوری مقتدر در امنیت و برابری و آزادی زندگی کنند دل بست.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%af%db%8c/">گاریبالدی و یکپارچگی ایتالیا ـ زندگی قهرمان ملی ایتالیا</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>گاریبالدی و یکپارچگی ایتالیا ـ زندگی قهرمان ملی ایتالیا</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>جوزپه گاریبالدی در فرانسه متولد شد، اما در دوره خدمت در ناوگان ساردنی با آموزه‌های جوزپه مازینی آشنا شد و به آرمان او، یعنی کشور یکپارچه ایتالیا، که مردم آن زیر سایه یک جمهوری مقتدر در امنیت و برابری و آزادی زندگی کنند دل بست.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">
قبل از هر چیز اشاره به این نکته ضروری است که ایتالیا در شروع قرن نوزدهم، سرزمینی چندپاره متشکل از شش ایالت بزرگ و چند ایالات کوچک بود و هر گوشه آن قلمرو خانواده‌ای بانفوذ و ثروتمند محسوب می‌شد. خاندان‌هایی که هر کدام بر ایالتی حکومت داشتند و همچنین پاپ از این وضع راضی بودند و با هر تغییری که این تقسیم‌بندی را به‌هم می‌زد مخالفت می‌کردند. اما اغلب مردم ایتالیا، که از این خاندان‌های حاکم متنفر بودند چیز دیگری می‌خواستند. بعد از انقلاب فرانسه و تشدید تضادهای قدیمی در جوامع اروپایی، شکاف میان منافع و تمایلات این حکومت‌های کوچک، و آرمان‌ها و رویاهای مردمی که زیر فرمان‌شان بودند بیشتر هم شد. این مردم برای تحقق این رویاها به چند قهرمان نیاز داشتند و این چنین بود که گاریبالدی مرد محوری حوادث زمانه شد. جوزپه گاریبالدی تابستان ۱۸۰۷ در شهر ساحلی نیس فرانسه متولد شد. پدرش ماهیگیر و ماهی‌فروش بود و خود او نیز بیشتر از ده سال از عمرش را روی کشتی، به ملوانی گذراند. اوایل دهه ۱۸۳۰ به ناوگان ساردنی، که یکی از شش ایالت اصلی ایتالیا محسوب می‌شد پیوست. همانجا بود که با آموزه‌های <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Giuseppe_Mazzini">جوزپه مازینی</a> آشنا شد و به آرمان او، یعنی کشور یکپارچه ایتالیا، که مردم آن زیر سایه یک جمهوری مقتدر در امنیت و برابری و آزادی زندگی کنند دل بست. نخستین تلاش‌های آنان به شکست انجامید و گاریبالدی به فرانسه تبعید شد. مدتی در مارسی ماند و بعد از آنجا به برزیل رفت. آن سوی اقیانوس اطلس هم آرام ننشست و در شورش‌ها و درگیری‌های گوشه و کنار این قاره حضور یافت. اواسط قرن نوزدهم، پس از نقش‌آفرینی در جنگ داخلی اروگوئه به چهره‌ای بلندآوازه و حتی نماد بین‌المللی آزادی‌خواهی تبدیل شد. مدتی هم در ایالات متحده امریکا زندگی کرد و سرانجام سال ۱۸۴۸ با تجربیاتی تازه و نگاهی واقع‌بینانه‌تر به ایتالیا برگشت. به ساردنی رفت و به حکومت آنجا که سلطنتی کوچک اما تثبیت‌شده بود اعلام وفاداری کرد. هنوز به جمهوری عشق می‌ورزید و آن را آرمان خود می‌دانست، اما حاضر بود آن را به پای آرمان دیگرش، یعنی وحدت ایتالیا قربانی کند. هرچند تلاش‌های اولیه او و آنهایی که در وحدت ایتالیا همفکرش بودند نتیجه‌ای نداشت، اما می‌دانیم که درنهایت به کمک ـ یا در واقع با نقش‌آفرینی در نقشه بزرگ ـ کامیلو دی کاوور (صدراعظم ساردنی) موفق شد و به یکی از اهدافی که از جوانی در سر داشت رسید. می‌گفت: «من یک مسیحی واقعی‌ام و به آن پپامبری که آمد تا همه ما انسان‌ها را از بردگی نجان دهد عشق می‌ورزم»، اما نه فقط از پاپ، که از همه کشیش‌ها بیزار بود و حتی نقشه‌هایی برای سرنگونی تشکیلات کلیسا داشت که موفق به اجرای‌شان نشد. با فرودستان، که خودش از میان‌شان برخاسته بود رابطه عاطفی و محکمی داشت و مدافع سرسخت مداخله توده‌های مردم در حکومت بود. می‌گویند اواخر عمر به سوسیالیسم و صلح‌طلبی هم گرایش پیدا کرد. سنتی از خودش در ایتالیا به جای گذاشت که فهم و برداشتی تحریف‌شده و کج و معوج از آن برای موسولینی و فاشیست‌ها به میراث ماند. گاریبالدی دوم ژوئن ۱۸۸۲ از دنیا رفت.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%85%d8%b1%da%af-%da%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%af%db%8c/">گاریبالدی و یکپارچگی ایتالیا ـ زندگی قهرمان ملی ایتالیا</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>فیلم توطئه‌گر (۲۰۱۰) و مسأله عدالت ـ رجوع به تاریخ برای درنگ بر عدالت</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b7%d8%a6%d9%87%e2%80%8c%da%af%d8%b1-2010/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 25 May 2020 02:28:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقد و نظر]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1208</guid>

					<description><![CDATA[<p>داستان فیلم توطئه‌گر بر محاکمه مری سورات، که در زمان ترور آبراهام لینکلن، مهمانخانه‌ای را در واشنگتن اداره می‌کرد استوار است.</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b7%d8%a6%d9%87%e2%80%8c%da%af%d8%b1-2010/">فیلم توطئه‌گر (۲۰۱۰) و مسأله عدالت ـ رجوع به تاریخ برای درنگ بر عدالت</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>فیلم توطئه‌گر (۲۰۱۰) و مسأله عدالت ـ رجوع به تاریخ برای درنگ بر عدالت</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>داستان فیلم توطئه‌گر بر محاکمه مری سورات، که در زمان ترور آبراهام لینکلن، مهمانخانه‌ای را در واشنگتن اداره می‌کرد استوار است.</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">آیا ساختن فیلمی درباره جنگ داخلی امریکا، بدون اشاره به مسأله برده‌داری ممکن است؟ کسانی که فیلم توطئه‌گر را دیده‌اند، درباره پاسخ‌گویی به این پرسش، احتمالاً نظرات متفاوتی خواهند داشت. اما پاسخ آن هرچه که باشد، تماشای فیلم توطئه‌گر حتماً برای تأمل درباره جنگ داخلی امریکا، و دغدغه‌های افکار عمومی ایالات متحده درباره پایان جنگ مفید خواهد بود. داستان فیلم توطئه‌گر بر محاکمه مری سورات، که در زمان ترور آبراهام لینکلن، مهمانخانه‌ای را در واشنگتن اداره می‌کرد استوار است. البته این توطئه به خود رئیس‌جمهور لینکلن محدود نبود و توطئه‌گران قصد کشتن اندرو جانسون (کفیل ریاست‌جهوری) و ویلیام هنری سه‌وارد (وزیر امور خارجی) را هم داشتند که البته ناکام ماندند و فقط در قتل لینکلن موفق شدند. شرکت سازنده این فیلم مدعی است ـ و شواهدی هم بر صحت ادعای آن وجود دارد ـ که داستان این فیلم بر اساس واقعیت شکل گرفته است و بیشتر حوادث و جزییات آن، به راستی رخ داده‌اند. شاید درباره کلیت این فیلم، بتوانیم چنین ادعای بزرگی را بپذیریم (البته با سهل‌گیری)، اما نباید از یاد برد که که این فیلم سینمایی جذاب و اثرگذار هم مثل هر روایت دیگری از تاریخ، خواه‌ناخواه برخی واقعیت‌ها ناگفته گذاشته است. مهم‌ترین این واقعیت‌ها، همان موضوع بردگی است. نه بردگی به طور کلی، که نگاه مری سورات درباره این موضوع. در فیلم هیچ اشاره‌ای به این موضع نمی‌شود که این زن حداقل دو برده داشت و قانون لغو برده‌داری، که لینکلن آن را به سرانجام رساند در واقع ضربه‌ای به منافع شخصی این زن بود. شخصیت‌های اصلی فیلم، یعنی مادری که در دفاع از پسر خود سکوت و فداکاری می‌کند و سرباز شریفی که حالا لباس وکالت به تن دارد و برای تحقق عدالت می‌کوشد، ارزش‌های متفاوتی دارند. اما به هم نزدیک می‌شوند و یکدیگر را درک می‌کنند؛ چیزی که گویا در دنیای واقعی ممکن نبود. زیرا اکثر جنوبی‌ها داشتن برده را بخشی از حقوق طبیعی خود می‌دانستند و مالکیت انسان بر انسانی دیگر را نکوهیده و غلط نمی‌دیدند. فیلم به این مسائل نمی‌پردازد و حتی بدان‌ها اشاره‌ای گذرا هم نمی‌کند. اما فیلم توطئه‌گر، با همه عیب و ایرادهایی که به آن وارد است، فیلم بسیار خوبی است. زیرا، فارغ از وفاداری سازندگان آن به تاریخ و واقعیت، بر مسأله عدالت و حق همه در برخورداری از آن تأمل می‌کند و تماشاگر را هم به این تأمل تشویق می‌کند.</p>
<div class="kno-ecr-pt PZPZlf gsmt i8lZMc sKbx2c" style="text-align: left;" data-local-attribute="d3bn" data-attrid="title" data-ved="2ahUKEwjKn_vu-s3pAhXOUJoKHcbuCb8Q3B0oATAjegQIGxAQ"><a href="https://www.imdb.com/title/tt0968264/">The Conspirator <span data-ved="2ahUKEwjKn_vu-s3pAhXOUJoKHcbuCb8Q2kooAjAjegQIGxAR">2010 &#8211; Drama/History</span></a></div>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b7%d8%a6%d9%87%e2%80%8c%da%af%d8%b1-2010/">فیلم توطئه‌گر (۲۰۱۰) و مسأله عدالت ـ رجوع به تاریخ برای درنگ بر عدالت</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کلبه عمو تُم و هریت بیچر استو ـ رابطه تنگاتنگ ادبیات با سیاست و تاریخ</title>
		<link>http://tarikhblog.ir/%d8%a8%db%8c%da%86%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%84%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d8%aa%d9%8f%d9%85/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 02 May 2020 15:16:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[یادداشتها]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ جهان]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tarikhblog.ir/?p=1199</guid>

					<description><![CDATA[<p>ویلیس ویگر: «کلبه عمو تُم در عصری بیرون آمد که دسته‌ای از پیوریتن‌های امریکا برای برقراری و اعلام حقوق بشر برای تمام افراد به پا خاسته بودند و جالب اینکه مطابق سنتی که فکر نویسنده با آن‌ها پرورش یافته بود این قالب ـ یعنی داستان ـ مناسب بیان چنان احساساتی نبود».</p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%a8%db%8c%da%86%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%84%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d8%aa%d9%8f%d9%85/">کلبه عمو تُم و هریت بیچر استو ـ رابطه تنگاتنگ ادبیات با سیاست و تاریخ</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>هریت بیچر استو و کلبه عمو تُم ـ رابطه تنگاتنگ ادبیات با سیاست و تاریخ</strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><strong>ویلیس ویگر: «کلبه عمو تُم در عصری بیرون آمد که دسته‌ای از پیوریتن‌های امریکا برای برقراری و اعلام حقوق بشر برای تمام افراد به پا خاسته بودند و جالب اینکه مطابق سنتی که فکر نویسنده با آن‌ها پرورش یافته بود این قالب ـ یعنی داستان ـ مناسب بیان چنان احساساتی نبود».</strong></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;">هریت بیچر در خانواده‌ای متولد شد که مردان آن، یعنی پدر و چهار برادرش همگی کشیش بودند. اوایل دهه ۱۸۳۰ به سین‌سیاتی رفت و همان‌جا بود که با معملی به نام کالوین استو ازدواج کرد. از آن پس نام خانوادگی‌اش به بیچر استو تغییر یافت. بنا به اعتقادات مذهبی‌اش، فرزندآوری را وظیفه‌ای مهم و کاری مقدس می‌دید و از این‌رو شش فرزند به دنیا آورد. زمان زیادی را صرف بچه‌هایش می‌کرد، اما اواقعت فراغتش را به نوشتن داستان‌هایی برای نشریات مذهبی اختصاص می‌داد. هم علایق هریت بیچر استو و هم ماهیت آن نشریات، مضمون دینی داستان‌ها را ایجاب می‌کرد، اما این قصه‌ها ـ که بیشترشان نیمه اول دهه ۱۸۴۰ منتشر شدند ـ او را بیشتر و بیشتر به نویسندگی حرفه‌ای سوق دادند. حداقل نام پنج رمان او را که از سال‌های بعد از ۱۸۵۰ یکی پس از دیگری منتشر می‌شدند می‌دانیم، اما شهرت هریت بیچر استو به کلبه عموم تم (۱۸۵۲) برمی‌گردد و تنها این رمان اوست که هنوز هم درباره‌اش صحبت می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">چنان که <a href="http://www.etemadnewspaper.ir/fa/Main/Detail/126733/کلبه-عمو-تُم">نوشته‌اند</a>: شخصیت اصلی و قهرمان رمان، پیرمردی مهربان و معتقد به تعالیم انجیل است که حتی در سخت‌ترین شرایط و تلخ‌ترین لحظات به مهم‌ترین دستور کتاب مقدس، یعنی محبت به دیگران و عشق‌ورزی به هم‌نوع پایبند می‌ماند. عمو تُم برده‌ای است که از «ارباب خوب» خود جدا می‌شود و از بد روزگار به مالکیت یک «ارباب بد» درمی‌آید. سرپرستی یکی از مزارع بزرگ پنبه را به او می‌سپارند، اما از دستور ارباب برای بدرفتاری و بهره‌کشی از بردگان دیگر اطاعت نمی‌کند و تاوان سختی برای این نافرمانی و سنت‌شکنی رامی‌پردازد. بارها کتک می‌خورد و مدام اهانت می‌بیند، اما روح خود را از تباهی و ظلمت حفظ می‌کند. او زیر ضربات شلاق، واژه‌های رحم و عشق و بخشایش را زمزمه می‌کند و همچون یک مسیحی مومن، آنچه را که برایش مقدر شده است بدون اعتراض و شکایت می‌پذیرد. او یک انسان ستمدیده است که در نظام ظالمانه برده‌داری ‌و مالکیت انسان بر انسان قربانی می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">ویلیس ویگر در کتاب تاریخ ادبیات امریکا می‌نویسد: «سیاستمدار امریکایی سامنر گفت که اگر خانم استو کلبه عموم تم را نمی‌نوشت لینکلن به ریاست‌جمهوری انتخاب نمی‌شد؛ و خود لینکلن به او گفت که او <em>کتابی را به وجود آورد که این جنگ بزرگ را برپا کرد</em>&#8230; شاید بیش از هر چیز دیگر کلبه عموم تم آنچه را که مبهم و دور از نظر بود پیش چشم مردم قرار داد ـ و از این نظر تا حدی شبیه عقل سلیم پین در سه ربع قرن پیش بود ـ و بیش از عقل مردم بر روی احساسات آن‌ها اثر گذاشت». هرچند نباید این نکته را ناگفته گذاشت که «کلبه عموم تُم در عصری بیرون آمد که دسته‌ای از پیوریتن‌های امریکا برای برقراری و اعلام حقوق بشر برای تمام افراد به پا خاسته بودند و جالب اینکه مطابق سنتی که فکر نویسنده با آن‌ها پرورش یافته بود این قالب ـ یعنی داستان ـ مناسب بیان چنان احساساتی نبود».</p>
<p style="text-align: justify;">اما کلبه عمو تم در خارج از مرزهای ایالات متحده هم شناخته و محبوب شد. تولستوی جایی گفته بود: «این رمان با ایجاد رابطه‌ای بهتر بین انسان‌ها همان چیزی است که ادبیات باید باشد». تورگنیف نیز آن را اثری جدی می‌دانست و در فهرست آثار مهم ادبیات آن روزگار جای می‌داد. نه فقط در روسیه، که در انگلیس و فرانسه هم از کلبه عمو تُم استقبال کردند. مثلاً در انگلیس چهل ناشر، همزمان دست به چاپ و پخش کتاب زدند و یا در پاریس که شماری از مجلات به شکل پاورقی آن را ترجمه و منتشر کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">کلبه عمو تُم</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://www.goodreads.com/book/show/46787.Uncle_Tom_s_Cabin">Uncle Tom&#8217;s Cabin</a></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://www.gutenberg.org/files/203/203-h/203-h.htm">Uncle Tom’s Cabin or Life among the Lowly by Harriet Beecher Stowe</a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">پیشنهاد تاریخ بلاگ:</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir/برده%e2%80%8cداری-مدافعان-آن/">برده‌داری و مدافعانِ عقب‌مانده آن در ایالت‌های جنوبی امریکا</a></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://tarikhblog.ir/لینکلن-2012-فیلم/">لینکلن (۲۰۱۲)، فیلمی که باید دید</a></p>
<p>نوشته <a href="http://tarikhblog.ir/%d8%a8%db%8c%da%86%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88-%da%a9%d9%84%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d8%aa%d9%8f%d9%85/">کلبه عمو تُم و هریت بیچر استو ـ رابطه تنگاتنگ ادبیات با سیاست و تاریخ</a> اولین بار در <a href="http://tarikhblog.ir">تاریخ بلاگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
